نام کتاب: زمانی برای کشتن
NAACP بدهید، اما همانطور که همه می دانیم وکلای نامبرده در جریان محاکمه ی کارل لی دخالتی نکردند و من تنها وکیل مدافع هیلی هستم. اما تا کنون کسی از این پول حتی یک دلار هم به من نداده است و فکر هم نمی کنم از این نمد کلاهی نصیب من بشود. شما ظاهرا مصممید که وکیل کارل لی را شخصا انتخاب کنید، ولی اینطور که معلوم است کیفیت دفاع از هیلی و خوبی یا بدی آن برای شما کاملا بی تفاوت است. خب، این موضوع برای من اهمیتی ندارد. اما نکته ی دیگری هست که مرا به شدت نگران کرده؛ خانواده هیلی تا کنون یک سنت - تکرار می کنم، حتی یک سنت - هم از این پول دریافت نکرده است. گوان، خودتان بگویید، درست می گویم یا نه؟» در چهره گوان ابتدا نشانه های سر در گمی و سپس ناباوری و در آخر هم احساس فشار و خشم و بیزاری دیده شد. به اسقف آجی خیره شد و با ناباوری تکرار کرد: «شش هزار دلار!» | جیک گفت: «بیش از شش هزار دلار؛ آنهم تا یکشنبه گذشته. آقای اسقف، شما پول را در یک حساب بانکی خوابانده اید، در حالی که کارل لی در زندان است، گوان هنوز کار گیر نیاورده و چندین صورتحساب باید فورا پرداخت شود. غذای بچه ها را دوستان و اهل فامیل تامین می کنند و بانک هر لحظه ممکن است به علت عدم پرداخت قسط ماهانه، خانه را حراج کند. بسیار خوب اسقف، لطفا به ما بگویید اعانه ها را برای چه موردی می خواهید هزینه کنید؟ » آجی لبخندی زد و مزورانه گفت: «به شما ارتباطی ندارد.» گوان فریاد زد: «ولی به من مربوط است. شما برای جمع آوری اعانه از نام من و خانواده ام استفاده کردید، اینطور نیست، اسقف؟ من به گوش خود شنیدم که در کلیسا و در حضور نمازگزاران گفتید اعانات - که شما آن را «هدیه ی عشق» نامیدید - برای خانواده کارل لی هزینه خواهد شد. من فکر می کردم شما پول را برای حق الوكاله یا یک کار مهم دیگر هزینه کرده اید، ولی حالا می شنوم که آن را در بانک گذاشته اید؛ لابد می خواهید پول را برای خودتان بالا بکشید.» آجی خم به ابرو نیاورد: « آرام باشید، گوان. ما به این نتیجه رسیدیم که بهتر است پول را برای دفاع از کارل لی هزینه کنیم. ولی شوهر شما حاضر نشد و کالت خود را به وکلای NAACP بسپارد. بعدا از آقای را ینفلد سوال کردم که با پول چکار کنم و او توصیه کرد پول را در بانک بگذارم، چون کارل لی برای دادگاه تجدید نظر به این پول نیاز خواهد داشت.» جیک سرش را به پهلو خم کرد و دندانهایش را بر هم فشرد. با تمام وجود دلش می خواست این دیوانه ی از خود راضی را گوشمالی دهد و سر جایش بنشاند، اما به احتمال زیاد آجی خودش هم متوجه نبود که چه می گوید. بریگانش دندان روی جگر گذاشت و ساکت ماند.

صفحه 527 از 765