« بله، اما نه درباره ی پول. در روزهای اخیر در این مورد چیزی به او نگفته ام. آن بیچاره بدون این حرفها هم به اندازه کافی گرفتاری دارد.» « کلیسا چطور؟» | « تا امروز حتی یک سنت هم به ما نداده اند.» « چقدر پول لازم دارید؟» « حداقل پانصد دلار برای چیزهای خیلی ضروری. البته اصلا نمی دانم ماه آینده چه خواهد شد، ولی خب، بعدا به اندازه کافی وقت دارم که غصه ی ماه آینده را بخورم.» نهصد منهای پانصد، به این ترتیب تنها چهارصد دلار برای جیک می ماند، آن هم برای دفاع از یک پرونده قتل عمد؛ مطمئن بود که این یک رکورد جدید در تمام ایالات متحده است. چهارصد دلار! ناگهان فکر بکری به ذهنش رسید. | « می توانید امروز بعد از ظهر ساعت دو به دفتر من بیایید؟ » « اگر اجازه می دهید، بچه را هم همراه بیاورم...» | « اصلا اشکالی ندارد. فقط دیر نکنید.» « چشم، حتما.» جیک گوشی را گذاشت و در دفتر تلفن، شماره ی اسقف اُلی آجی را پیدا کرد. اسقف را در کلیسا گیر آورد و به او گفت که باید هر چه زودتر شخصا او را ببیند و اضافه کرد که موضوع مربوط به هیلی و مذاکره درباره ی چگونگی شهادت اسقف در دادگاه است. بریگاس تاکید کرد که آجی یکی از مهمترین شهود وکیل مدافع است. اسقف قول داد که ساعت دو بعد از ظهر به دفتر او بیاید. خانواده ی هیلی زودتر از سایرین به دفتر جیک رسیدند و جیک آنها را به اتاق کنفرانس هدایت کرد. بچه ها این سالن را از روز مصاحبه ی مطبوعاتی می شناختند و از آن میز بزرگ، صندلی های راحت و کتابهای قطور، خیلی خوششان می آمد. اسقف نفر بعدی بود. بمحض ورود، گوان را در آغوش کشید و با محبتی اغراق آمیز با بچه ها و بخصوص با تونیا خوش و بش کرد. جیک شروع به صحبت کرد: «جناب اسقف، سعی می کنم حرفها را کوتاه کنم. مواردی هست که باید درباره ی آنها با هم حرف بزنیم. شما و سایر کشیشهای سیاهپوست این کانتی از چند هفته ی پیش برای خانواده ی هیلی پول جمع می کنید و در این جهت موفقیت خوبی هم کسب کرده اید، آنطور که شنیده ام مردم بیش از شش هزار دلار اعانه داده اند. من از محل پول اطلاعی ندارم و این موضوع به من هم مربوط نیست. شما قصد داشتید این پول را برای دفاع از کارل لی هیلی به وکلای سازمان