یعنی الن روارک ، گوشی را برداشت. الن چند تکمه دستگاه آیفون را بی نتیجه فشار داد و بالاخره شانه هایش را بالا انداخت، به طرف پله ها رفت و داد زد : «جیک! همسر آقای هیلی می خواهد با شما حرف بزند.»| بریگانس کتابی را که در دست داشت بست و با عصبانیت گوشی را برداشت: «الو!» « خیلی سرتان شلوغ است جیک؟» | « بله، خیلی. موضوع چیست؟» | گوان شروع به گریه کرد: «جیک ما به پول احتیاج داریم. دیگر آه در بساطمان نمانده و موعد پرداخت چند صورتحساب هم رسیده است. دو ماه است که قسط خانه را نداده ام و بانک در همین مورد دوبار تلفنی تذکر داده است. نمی دانم به غیر از شما به کی روی بیاورم.» | « خانواده شما کمکی نمی کنند؟ » « آنها خودشان هم فقیرند، جیک؛ شما که این را می دانید. آنها به ما مواد غذایی می دهند و در حد امکاناتشان کمک می کنند، ولی به هیچ وجه نمی توانند اقساط خانه و صورتحسابها را بپردازند.» « با کارل لی حرف زده اید؟ »