بلندگوهای پرقدرت کافه، موسیقی گوشخراشی پخش می کردند و جیک در یک لحظه صدای شکستن یک بطری را شنید. نمی دانست بطری روی زمین شکسته شد یا روی میز یا روی سر یکی از حاضرین در کافه. در کنار اتومبیلش مکثی کرد و به این فکر افتاد که دوباره به کلانتون برگردد، ولی نه، مسئله مهمتر از اینها بود. تمام شجاعتش را به یاری طلبید، نفس عمیقی کشید و در چوبی کافه را باز کرد. چهل کاکاسیاه به این مرد سفید پوست که کراوات بسته و کت و شلوار پوشیده بود، خیره شدند. جیک چشمانش را به هم مالید و سعی کرد در آن محوطه نیمه تاریک جایی را ببیند. مردد و بلاتکلیف و در عین حال ناراحت و عصبانی دم در ایستاده بود و نومیدانه با نگاه، دوستش را جستجو می کرد. آهنگ تمام شد و مدتی - که برای جیک یک قرن طول کشید - سکوت کامل برقرار گردید. جیک از در ورودی زیاد فاصله نگرفت، سری تکان داد، لبخندی زد و سعی کرد خودش را راحت و آرام نشان دهد. هیچکس به لبخندش پاسخ نداد. ناگهان کسی در پشت بار از جا برخاست و به راه افتاد. بریگانس احساس کرد که زانوهایش می لرزند. کسی داد زد: « جیک جیک!» این دو کلمه زیباترین و دلنواز ترین کلماتی بودند که جیک تا به حال شنیده بود. تنک، پیشبندش را باز کرد، به طرف بریگانس آمد و دوستش را فشار داد.» «چطور شده که گذرت به این طرف ها افتاده؟ » « باید با شما حرف بزنم. می توانیم چند دقیقه بیرون برویم؟»
« حتما. مسئله چیه؟»
« مربوط به کار مهمی است.»| تنک کلید برق را که در کنار در قرار داشت، روشن کرد و خطاب به حاضرین فریاد زد: « آهای! این آقا
جیک بریگانس وکیل مدافع کارل لی هیلی است. یکی از دوستان خوب من است. به او خوشامد بگویید.» صدای کف زدن حاضرین، سالن کافه را پر کرد. بعضی از سیاهان فریاد زدند: « براوو، زنده باد.» چند نفری هم به نشانه دوستی دستی بر شانه جیک زدند. تنک از یکی از کشوهای پشت بار تعدادی از کارت ویزیت های جیک بریگانس را بیرون آورد و مثل نقل و نبات بین حاضرین تقسیم کرد. جیک از خوشحالی آهی کشید و دوباره خون به صورتش برگشت.