الن گفت: « منشی خیل مهربان و جالبی دارید.» « می دانستم که خیلی خوب با هم کنار خواهید آمد. اگر اتل را خوب بشناسید، متوجه می شوید که یک تکه جواهر است.» « چقدر طول می کشد تا آدم او را خوب بشناسد؟ » هری رکس گفت: « من بیست سال است که اتل را می شناسم و هنوز هم منتظرم که ماهیت واقعی و
مهربانش را به من نشان دهد.»
جیک پرسید: « پیشرفت کار تحقیقات چطور است؟ » « چندان سریع نیست. با بیش از بیست مورد صدور رای بر اساس قاعده ناگتن برخورد کرده ام که همگی خیلی طولانی هستند. نصف آنها را خلاصه کرده ام و می خواهم بقیه گزارشات را در اینجا بنویسم. البته به شرطی که آن سگ هاری که پایین نشسته مرا گاز نگیرد.» جیک گفت: «من با اتل حرف می زنم.» هری رکس به طرف در خروجی رفت و گفت: «از آشنایی با شما خیلی خوشوقت شدم. رو- آرک. حتما در رزوهای آینده بیشتر یکدیگر را خواهیم دید.») جیک پشت سرش داد زد: « باز هم ممنونم، هری رکس. روز چهارشنبه می بینمت.» |
در پارکینگ کافه « تنكس تونک» جای خالی وجود نداشت. جیک این محل را پس از جستجوی بسیار و آن هم بعد از غروب آفتاب پیدا کرد؛ تا کنون دلیلی برای آمدن به این کافه نداشت و اکنون نیز با میل به آنجا نیامده بود. این کافه نه چندان خوشنام، ده کیلومتر با کلانتون فاصله داشت و در جای بسیار پرتی در کنار یک خیابان خاکی قرار گرفته بود. جیک اتومبیلش را کمی دور از آن ساختمان چوبی کوچک متوقف کرد و به این فکر افتاد که موتور اتومبیلش را خاموش نکند؛ چون ممکن بود تنک آنجا نباشد و او در شرایطی قرار گیرد که تنها با یک فرار سریع بتواند جان سالم بدر برد. اما فورا این فکر احمقانه را از سر بیرون کرد. اتومبیلش را دوست داشت و امکان دزدیده شدن اتومبیل در این مکان دور افتاده، نه تنها محتمل بلکه بسیار زیاد بود. در اتومبیل را قفل کرد و گشتی به دور آن زد. تقریبا مطمئن بود که وقتی برمی گردد مقداری از وسایل ماشینش را دزدیده اند.