ساعت ده صبح هری رکس سلانه سلانه به دفتر جیک آمد و یک کپی از فهرست کاندیداهای هیئت منصفه را روی میز او انداخت و گفت: « فقط سوال نکن این کاغذ از کجا گیرم آمده.» در کنار بعضی از اسامی چند کلمه توضیح نوشته شده بود، مثلا نمی شناسم، قبلا موکل من بوده، از کاکاسیاهها متنفر است یا درکارخانه کفشدوزی کار می کند، شاید تفاهم داشته باشد و غیره.
جیک تک تک اسامی را با دقت مطالعه کرد و سعی نمود تا افراد را پیش چشمش مجسم کند، یا حداقل قیافه یا موضوع و عقیده ای را به آنها منتسب نماید. در این فهرست آدرس، سن و شغل کاندیداها قید نشده بود و تنها اسم آنها را ذکر کرده بودند. یکی از آنها معلمی از اهالی کاراوی بود که جیک می شناخت، چون در سال چهارم ابتدایی پیش او درس خوانده بود. یکی دیگر از خانمها دوست مادرش بود که در کلوب باغبانی با هم مراوده داشتند. یکی از آنها موكل قبلی خود او بود، اگر ذهنش درست یاری کرده بود، اتهام این فرد دزدی از فروشگاه بود. یکی از اعضای کلیسا. یکی از مشتریان همیشگی کافه تریا. یکی از مزرعه داران سرشناس شهر. اکثر اسامی به نامهای مخصوص سفید پوستان شابهت داشت: «ویلی می جونز»
لیروی واشنگتن» «روزولت تاکر» « بسی لو بین»، تنها تعداد انگشت شماری سیاهپوست در میان آنها دیده می شد. این فهرست به نحو خطرناکی سفید بود. جیک حداکثر سی نفر از آن یكصد و پنجاه نفر را می شناخت. هری رکس پرسید: «نظرت چیه؟» | « مشکل می شود چیزی گفت. عمدتا سفید پوست هستند. ولی این امر، قابل پیش بینی بود. این کپی را از کجا گیر آوردی؟» « سوال نکن. کنار بیست و شش اسم نکات مختصری نوشته ام. بقیه را اصلا نمی شناسم.» « تو یک دوست واقعی هستی، هری رکس» « خودم می دانم. برای روز محاکمه آماده شده ای؟» « هنوز نه، ولی یک سلاح سرد گیرم آمده.» « منظورت چیست؟» | « بعدا با آن خانم آشنا خواهی شد.» « خانم؟»