« فهرست را به من بدهید، جین.» « ممکن نیست، جیک. می خواهید برایم دردسر درست کنید؟» « برایتان هیچ دردسری درست نمی شود، چون هیچکس موضوع را نمی فهمد. خودتان که میدانید، من راز مردم را خیلی خوب نگه می دارم.» لبخند از لبهای جیک محو شده بود. « نه جیک، غیر ممکن است.» « من این فهرست را لازم دارم. آن هم همین امروز. باید خودم را برای روز دادرسی آماده کنم و نمی توانم تا چهارشنبه صبر کنم.» خانم منشی مظلومانه گفت: «ولی این منصفانه نیست، این ظلم به باکلی است.» | « گور پدر باکلی. مگر فکر می کنید با کلی بویی از انصاف برده است؟ او یک مار خوش خط و خال است و شما هم مثل من از او متنفرید.» « شاید هم بیشتر .» « جین، لیست اسامی را به من بده.» « گوش کن جیک. ما همیشه با هم دوست بوده ایم. من شما را از همه وکلای این شهر بیشتر دوست دارم. وقتی پسرم به دردسر افتاد، به شما زنگ زدم، مگر نه؟ من به شما اعتماد دارم و دعا می کنم که محاکمه را برید. ولی حق ندارم دستورات قاضی را ندیده بگیرم.» « در انتخابات قبلی چه کسی به شما کمک کرد، باکلی یا من؟» « خواهش میکنم، جیک.» « چه کسی باعث شد که پسرتان به زندان نیفتد، باکلی یا من؟» « خواهش می کنم...» | « آنوقت که شوهرتان صورتحسابها را دستکاری کرده بود و همه می خواستند او را از کلیسا اخراج کنند، چه کسی از او حمایت کرد؟» « مسئله بر سر دین من به شما نیست. من شما و کارلا و هانا را دوست دارم. اما نمی توانم فهرست اسامی را به شما بدهم.» جیک با گامهای بلند اتاق را ترک کرد و در را محکم پشت سرش بست. جین پشت ماشین تحریرش نشست و اشکهایش را از گونه پاک کرد.