« بسیار خوب.» « اعضای هیئت منصفه باید روز دوشنبه آینده راس ساعت 9 در سالن دادگاه حضور بهم رسانند.»
« باشد. »
« در دعوتنامه ها اشاره ای به نوع محاکمه نشده است و نباید هیچگونه اطلاعاتی در این مورد در اختیار
مدعوین گذاشته شود.»
« خودشان حتما موضوع را خیلی خوب می دانند.» « بله. به احتمال زیاد همینطور است. ولی نوز چندین بار بر روی این نکته تاکید کرد. همکاران شما در موقع تحویل دعوتنامه ها حق ندارند در مورد دادرسی و محاکمه حرفی بزنند. اسامی کاندیداها کاملا محرمانه و سری است، حداقل تا روز چهارشنبه. از من در مورد علت این دستور سوالی نکنید؛ نوز اینطور
خواسته.)
اوزی نگاهی به ارتفاع نامه ها کرد و گفت: « چند تا هستند؟ » « یکصد و پنجاه عدد.» « یکصد و پنجاه دعوتنامه؟! چرا اینقدر زیاد؟ » « دستور قاضی است. محاکمه مهمی در پیش است.» « باید همه افرادم را برای تحویل نامه ها بفرستم.» « متاسفانه راه دیگری نیست.» « بسیار خوب. چاره دیگری ندارم.» اوزی رفت و چند ثانیه بعد جیک وارد دفتر خانه دادگاه شد، با منشی ها خوش و بش کرد و لبخند زیبایی تحویل جین گیلسپی داد. خانم منشی را تا اتاقش دنبال کرد، وارد دفتر شد و در را پشت سرش بست. جین پشت میزش نشست و اخم کرد و انگشتش را به سوی جیک گرفت. بریگانس همچنان لبخند می زد. جین با لحن خشک و قاطعی گفت: «می دانم برای چه کاری به اینجا آمده اید. جواب من منفی است.»| « فهرست اسامی را به من بدهید، جین.»| « حالا نه، روز چهارشنبه. این دستور قاضی است.» « چهارشنبه؟ چرا چهارشنبه؟» « من نمی دانم. از نوز بپرسید.»