نام کتاب: زمانی برای کشتن
جیک چیز برگر خود را بلعید. غذا معده اش را آرام کرد و برای اولین بار در ده ساعت گذشته، امیدوار شد که شاید از خماری جان سالم به در برد. جیک گفت: «جدا می پرسم، چرا همه جا را رها کردید و به ال میس آمدید؟ » دال میس دانشکده ی حقوق بسیار خوبی دارد.» می دانم، ولی معمولا دانشجویان با استعداد ایالات شمال شرقی به آنجا جذب نمی شوند. دانشگاههای شما خیلی مشهور تر و پرآوازه ترند. ما همیشه بهترین دانشجویان خود را برای ادامه ی تحصیل به شمال می فرستیم.» پدرم از وکلایی که از دانشگاههای به اصطلاح نخبه فارق التحصیل شده اند خوشش نمی آید. پدرم در جوانی خیلی فقیر بود و مجبور بود برای تامین هزینه ی تحصیلی عصرها و شبها کار کند. سالها نخوت و تكبر وكلای پولدار و به اصطلاح خیلی با سواد ولی بی عرضه را تحمل کرد. ولی حالا آنها را مسخره می کند و به آنها پوزخند می زند. یک روز به من گفت: هر جا دلت می خواهد درس بخوان، ولی اگر یکی از دانشگا های به اصطلاح نخبه را انتخاب کنی، یک سنت هم به تو نخواهم داد. «از طرف دیگر مادرم هم از کوچکی همیشه درباره جنوب برایم داستان می گفت. به همین دلیل تصمیم گرفتم به اینجا بیایم. از این گذشته، ایالات جنوبی همچنان مصممند که حکم اعدام صادر کنند و احکام صادره را به مرحله اجرا در آورند؛ و این خود دلیل کافی و محکمی برای ترک شمال و آمدنم به جنوب است.» جیک گفت: « چرا مخالف حکم اعدام هستید؟ » «مگر شما مخالف نیستید؟»| «نه، من کاملا با حکم اعدام موافقم.» شنیدن چنین حرفی از یک وکیل جزایی، باور نکردنی است.» به عقیده ی من، دوباره باید مثل گذشته چوبه های دار را جلوی ساختمان دادگاه علم کنند و محکومین را همانجا به دار بیاویزند.» دارید شوخی می کنید، این طور نیست؟ امیدوارم این حرف ها شوخی باشد. حتما دارید مرا دست می او د اندازید.»| «نه، واقعا جدی می گویم.»

صفحه 506 از 765