نام کتاب: زمانی برای کشتن
دیگری مخفی کردیم و خیالمان راحت بود که جایمان امن است، تا اینکه یک شب دو نفر به متل آمدند و سعی کردند مرا بدزدند.» «خب، بعد چه شد؟» | « در کیفم یک رولور لوله کوتاه کالیبر ?? داشتم و به آن دو نفر ثابت کردم خوب بلدم با هفت تیر شلیک کنم.» «یک رولور لوله کوتاه کالیبر ??؟» | « پدرم به مناسبت پانزدهمین سالگرد تولدم به من هدیه داد. من جواز حمل اسلحه دارم.» «پدرتان باید آدم جالبی باشد.» تا به حال چندین بار به او شلیک کرده اند. او پرونده های پر سر و صدا و جنایت های به اصطلاح کثیف را ترجیح می دهد. دفاع از متهمینی را بر عهده می گیرد که معمولا ماجرای آنها در روزنامه ها چاپ می شود. در این موارد، معمولا افکار عمومی چنان برانگیخته می شود که مردم خواهان اعدام متهم، بدون محاکمه و دادرسی هستند؛ پدرم این نوع محاکمه های بخصوص را دوست دارد. پدرم برای خود یک محافظ استخدام کرده است.» «خب که چی، من هم یک محافظ دارم. نامش معاون کلانتر نسبیت است. راستش را بخواهید ، حتی با تفنگ ساچمه ای هم نمی تواند یک ساختمان بزرگ را بزند. همین دیروز او را برای محافظت از من در نظر گرفتند.» (( و عودت داشت غذا را آوردند. الن پیاز ها و گوجه فرنگی های کلود برگر" خود را به کناری گذاشت و سیب زمینی اش را هم به جیک تعارف کرد. بعد ساندویج را به دو نیمه تقسیم کرد و با احتیاط از گوشه ی نان شروع به خوردن کرد. روغن داغ در بشقابش می ریخت و الن بعد از هر لقمه، دهانش را با دستمال پاک می کرد. صورت بشاش و مهربانی داشت، ولی جیک حدس می زد که در پشت این چهره ی معصوم ، شخصیتی گستاخ و جسور پنهان است. حتی یک ذره هم آرایش نکرده بود. الن احتیاجی به بزک نداشت؛ خوشگل نبود و نمی خواست خوشگل باشد. پوست بدنش کمی رنگ پریده بود، اما از سلامت کامل برخوردار بود. لبخند او به نظر جیک پر از امید و اعتماد به نفس، و اسرار آمیز بود. در چشمان سبز رنگش برقی از اراده و سرسختی می درخشید و این یک جفت چشم، دائما با گستاخی تمام در چشمان مخاطبش خیره می شد. صورت الن بسیار هوشمند و فوق العاده جذاب بود.

صفحه 505 از 765