الن لبخندی زد و پرسید: «چه نوع مشروبی می نوشید؟ »
« هیچ نوعی، یعنی تا دیشب اصلا مشروب نخورده بودم. این اولین خماری بعد از دوران دانشجویی من است و از ته دل آرزو دارم که آخرین آن هم باشد. بکلی فراموش کرده بودم مستی آدم را به چه حالی می
اندازد.»
چرا همه ی وکلا مشروب می خورند؟» | « این کار را در دانشگاه یاد می گیرند. پدر شما هم معتاد به الکل است؟ » «شوخی می کنید؟ ما کاتولیک هستیم. پدرم خیلی کم مشروب می خورد.» جیک به حل شدن آسپرین ها در لیوان آب نگاه کرد و سپس لیوان را با یک حرکت بالا انداخت، صورتش را در هم کشید و دهانش را با پشت دستش پاک کرد.الن همچنان لبخند می زد.
نظر همسرتان چیست؟ » « در چه موردی؟» | « در مورد بد مستی یک پدر وظیفه شناس و متدین.» «همسرم خبر ندارد. دیروز صبح مرا ترک کرد.» «متاسفم.» | « همسرم تا پایام محاکمه پیش والدینش خواهد ماند. از دو ماه پیش تلفن های تهدید آمیزی به ما می شود. پنجشنبه شب افراد ناشناسی می خواستند خانه ی ما را منفجر کنند. پلیس به موقع دینا میت را پیدا کرد و دو نفر را دستگیر نمود که به احتمال زیاد عضو کلان هستند. اگر پلیس نجنبیده بود، خودم و خانواده ام الان زیر خاک بودیم.» الن ناگهان حالتی جدی به خود گرفت و گفت: «از این جریان کاملا بی اطلاع بودم.»
امیدوارم متوجه شده باشید که شغل جدید شما ممکن است بسیار خطرناک باشد.» « من به تهدید عادت کردم. تابستان پارسال در شهر "دوثن" در ایالت آلاباما از دو سیاه پوست بچه سال دفاع می کردیم که به یک پیرزن هشتاد ساله تجاوز نموده و بعد هم او را خفه کرده بودند. هیچ وکیلی در آن ایالت حضر به قبول پونده نبود و بنابر این مورد را اجبار به انجمن دفاع از زندانیان محول کردند. وقتی به شهر دوثن رسیدیم، فقط حضور ما در خیابان کافی بود تا مردم کوچه و بازار را دیوانه کند. مردم می خواستند ما را سنگباران کنند. در تمام عمرم هرگز اینهمه نفرت و کینه ندیده بودم. ما خود را در محل