نام کتاب: زمانی برای کشتن
الن گفت: «کتابخانه ی خوبی دارید.» بعضی از این کتابها از بیست سال پیش به این طرف دست نخورده اند. » « از غبار روی آنها معلوم است.» گرسنه نیستید؟» « از گرسنگی دارم می میرم.» | « سر همین خیابان، رستوران کوچکی هست که برای ناهار، ساندویچ کباب در نان آرد ذرت سرو می کند و من الان دقیقا همین غذا را لازم دارم.» | « دهان من هم آب افتاد.» با هم از میدان شهر گذشتند و به رستوران کلود رفتند. رستوران در آن روز در مقایسه با سایر عصر های شنبه بسیار خلوت بود. غیر از آنها سفید پوستی دیده نمی شد. خود کلود هم غیبت داشت. سکوت نسبی حاکم بر رستوران برای جیک گوشخراش و غیر قابل تحمل بود. برای خودش یک چیز برگر همراه با پیاز و نیز یک لیوان آب و سه قرص آسپرین سفارش داد. الن پرسد: «سردرد دارید؟» «بله، آنهم چه سردردی.» از استرس است؟ » نه، از خماری است.» «خماری؟ فکر می کردم شما با الكل مخالف هستید.» کی این حرف را زده؟ » نیوزویک؛ در گزارش نیوزویک آمده که شما پدری وظیفه شناس و مسیحی معتقدی هستید که لب به مشروبات الکلی نمی زنید و سیگار برگ ارزان قیمت دود می کنید. یادتان نمی آید؟ چطور ممکن است چنین چیزی را فراموش کرده باشید، هان؟ » « مگر شما هر چه در روزنامه ها می خوانید باور می کنید؟» «نه.» « خوبه. واقعیت این است که دیشب مشروب خوردم و امروز معده ام با من سر ناسازگاری دارد. هر ساعت باید سه چهار بار به توالت بروم و قی کنم.»

صفحه 503 از 765