«معاون نسبیت را می گویی؟ او جلوی خانه در اتومبیل خودش می خوابد.» کارلا مکثی کرد و جیک فهمید روند آشتی شروع شده است. کارلا با لحن ملایم و مهربانی گفت: «من نگرانت هستم.» | « خیالت کاملا راحت باشد. فردا دوباره بهت تلفن می زنم. حالا خیلی کار دارم.» گوشی را گذاشت، با سرعت به توالت دوید و استفراغ کرد.
***
کسی پشت سر هم به در می زد. جیک پانزده دقیقه ی تمام به آن توجه نکرد، اما معلوم بود کسی که پشت در ایستاده، آدم بسیار سمجی است. بالاخره به بالكن رفت، به خیابان نگاه کرد و فریاد زد «کی آنجاست؟» خانمی از پیاده رو گذشت و به اتومبیل بی ام و سیاهرنگی که پشت ماشین جیک پارک کرده بود، تکیه داد و دستانش را در جیب شلوار جین تنگ و چسبانش فرو کرد. بالا را که نگاه کرد، آفتاب صبحگاهی چشمانش را خیره نمود؛ موهای طلایی مایل به قرمزش در زیر نور خورشید برق می زد. در حالی که دستش را سایبان چشمانش کرده بود، پرسید: « شما جیک بریگانس هستید؟» «بله، چه کار دارید؟ »
می خوهم با شما حرف بزنم.» « وقت ندارم، گرفتارم.» « کار خیلی مهمی دارم.» جیک به مهمان ناخوانده نگاه کرد و فورا متوجه شد به موکلین او شباهت ندارد: « شما موكل من نیستید و کار حقوقی هم ندارید، مگر نه؟» «نه، من فقط می خواهم پنج دقیقه با شما حرف بزنم.» | جیک در را باز کرد و آن خانم جوان با چنان راحتی و بی خیالی وارد شد که گویی دفتر مال خود اوست. وقتی با یک دست داد ، مثل مردها به دست جیک فشار آورد.| « اسم من "الن روارک "(Ellen Roark) است.» جیک به صندلی کنار در اشاره کرد و گفت: «از آشنایی شما خوشوقتم، بفرمایید بنشینید.» سپس روی میز تحریر اتل نشست و پرسید: « با یک سیلاب یا دو تا؟»