نام کتاب: زمانی برای کشتن
تا آنجا که به یاد داشت، آخرین خماری پس از مستی اش به دوران دانشجویی، یعنی به شش یا هفت سال قبل بر می گشت. تاریخ دقیق آن را فراموش کرده بود، اما ضربان مغز سر، کام خشک، نفس تنگ، چشمان سرخ و سوزانش خاطرات آن میگساری های طولانی با دوستانش را در ذهنش زنده می کرد. بمحض آنکه چشم چپش را باز کرد، فهمید با مشکل بزرگی روبروست. پلک چشم راستش محکم به هم چسبیده بود و اگر می خواست آن را باز کند، باید از انگشتان دستش کمک می گرفت، اما فعلا جرات نداشت حتی انگشتش را هم تکان بدهد. در یک اتاق تاریک روی مبل افتاده بود . تمام لباسها و حتی کفشهایش را به تن داشت. به صدای تپش قلب و ضربان شقیقه هایش که مانند انفجار در مغزش صدا می کرد، گوش فرا داد و به گردش پنکه سقفی نگاه کرد. از آنجا که فراموش کرده بود کفشهایش را در آورد، سوزش نامطبوعی در پاهایش احساس می کرد. آشوب معده اش لحظه به لحظه شدیدتر می شد. جیک مرگش را از خدا می خواست گذران ساعات خماری، این بار هم مثل گذشته، برایش مسئله ساز و دشوار بود. علت آن بود که هرگز نمی توانست پس از بی خبری ، ساعات زیادی را به خواب عمیق و طولانی فرو برود. بمحض آنکه لحظات بی خبری سپری می شد و می توانست چشمانش را باز کند، بمحض آنکه کارخانه ی مغزش دوباره شروع به

صفحه 495 از 765