اوزی با گامهای بلند به آن سوی ایران رفت و با احتیاط او را تکان داد. جیک چشمانش را باز کرد و با زحمت زیاد روی نیمکت نشست.
« کارلا دردفترم به من تلفن کرد. بی نهایت نگران است. تمام بعداز ظهر سعی کرده شما را گیر بیاورد، اما به هرکس که زنگ زده، در جواب به او گفته اند هیچکس شما را ندیده است. فکر می کند به همین زودی بیوه شده
است.»
جیک چشمانش را مالید و گفت: « لطفا به کارلا بگویید که من نمرده ام. بگویید که با من حرف زده اید و بنابراین کاملا مطمئنید که هنوز زنده ام. بگویید که فردا حتما به او تلفن خواهم کرد. خواهش می کنم این چیزها را به او بگویید، اوزی، خواهش میکنم.»
محال است این کار را بکنم. شما که بچه نیستید. خودتان به او زنگ بزنید.» اوزی که معلوم بود اصلا از این وضع خوشش نیامده، خیلی زود از خانه ی لوسین خارج شد.
جیک از جا بلند شد و تلوتلو خوران به طرف در رفت. در راهرو سالی را دید و پرسید: «تلفن کجاست؟» وقتی که داشت شماره می گرفت، صدای لوسین را شنید که به قهقهه می خندید.