جیک زیر لب گفت: «من این احساس را خیلی خوب می شناسم.»
« بله، می دانم.»
« شما چی می دانید؟ »
جریان بمب گذاری را. فکر می کنی چه کسی پشت این ماجراست؟ »
دهان جیک از تعجب باز ماند. با شگفتی به لوسین خیره شده بود و نمی توانست حرفی بزند.
« سؤال نکن. من منابع اطلاعاتی خوبی در اختیار دارم. فکر می کنی چه کسی این کار را سازمان داده بود؟ »
« نمی دانم.»
.
« حتما کار یک آدم حرفه ای بوده.»
شاید.»
می توانی موقتا اینجا پیش من زندگی کنی. من در این خانه پنج اتاق خواب دارم.»
وقتی اوزی اتومبیل گشت را پشت ماشین جیک در پارکینگ خانه ی ویلبنکس پارک کرد، ساعت هشت و ربع بود و هوا کاملا تاریک شده بود. اوزی از پله های ایوان بالا رفت و لوسین نفر اول بود که او را دید.
در حالی که زبانش بزحمت در دهان می چرخید، گفت: «سلام کلانتر.»
«عصر بخیر، لوسین. جیک کجاست؟»
لوسین با سر انتهای ایران را نشان داد. بریگانس در آنجا روی نیمکت گهواره ای خوابیده بود وخرناس می
کشید.
لوسین گفت: «خوابش برده.»