«مدتی به هم فحش دادند و بد و بیراه گفتند. موتلی به نوز گفته بود که در انتخابات بعدی در وان بورن کانتی پنجاه رای هم نخواهد آورد. او و دوستانش تهدید کرده بودند که در صندوقهای رای دست خواهند برد، سیاهپوستان را خواهند ترساند، از رسیدن ورقه های رای گیری به دست انتخاب کنندگان جلوگیری خواهند کرد و غیره. لابد خبر داری که اینها روشهای رایج در وان بورن کانتی هستند و نوز خوب می داند که این تهدید ها توخالی نیست.»
«خب، نوز چرا باید از این تهدیدها بترسد؟ »
این چه سوال احمقانه ای است، جیک؟ نوز سالخورده است و فقط در مقام قاضی می تواند کار کند. پیش خودت مجسم کن که چقدر مسخره است اگر بخواهد در این سن و سال دوباره نقش وکلای دعاوی را بازی کند. او در حال حاضر سالی شصت هزار دلار حقوق می گیرد و اگر مقامش را از دست بدهد، از گرسنگی خواهد مرد؛ وضع اغلب قضات همین است. نوز مجبور است هر طور شده پست قضاوت را حفظ کند و باکلی این موضوع را خیلی خوب می داند؛ و به همین دلیل به دوستان متعصبش می گوید " آهای بچه ها، اگر محاکمه می هیلی جای دیگری انجام گیرد، ممکن است این کاکاسیاه لعنتی تبرئه شود؛ بروید با قاضی حرف بزنید و او را سر عقل بیاورید. به همین دلیل است که نوز احساس می کند تحت فشار قرار گرفته است.»
چند دقیقه ای ساکت ماندند، نوشیدند و صندلی های گهواره ای خود را به این سو و آن سو تکان دادند. بالاخره لوسین گفت: « تازه این همه ی ماجرا نیست.»
« منظورتان چیست؟ »
« منظورم نوز است.»
زودباش بگو.»
«نوز را تهدید کرده اند. اما این تهدید سیاسی نیست، بلکه متوجه شخص نوز است. او را تهدید جانی کرده اند. آنطور که شنیده ام حسابی ترسیده است. از پلیس درخواست کرده که خانه اش را تحت نظر قرار دهند و الان مدتی است که با خود اسلحه حمل می کند.»