جویدند به گفت و گو و گپ زدن پرداختند. جیک با خود گفت: « به احتمال زیاد در
مورد ماجرای تونیا حرف می زنند ». هوا دیگر روشن شده بود و دفتر کار، انتظار ورود او را می کشید. معاونین کلانتر صبحانه خود را تمام کردند و جیک از آنها خداحافظی کرد. جیک صورتحسابش را پرداخت و برای چند ثانیه به این فکر افتاد که به خانه برگردد و حال دخترش هانا را جویا شود.
|
ساعت سه دقیقه مانده به هفت بامداد بود که جیک بریگانس، در دفترش را باز کرد و چراغها را روشن نمود.
*
* *
کارل لى به زحمت می توانست روی مبل اتاق انتظار بخوابد. حال تونیا هنوز هم بسیار
وخیم بود، اما ظاهرا از خطر مرگ نجات یافته بود. حوالی نیمه شب پزشکان به والدینش اجازه دادند که بر بالین تونیا حاضر شوند. پزشک معالج به کارل لی و همسرش گفته بود که منظره ی خوشایندی به چشم نخواهند دید. گوان صورت باند
پیچی شده ی دخترش را بوسید. کارل لی بی حرکت و خاموش در پایین تخت ایستاد و به آن پیکر ظریف و کوچک خیره شد. لوله های پلاستیکی و سیمهای مختلفی بدن
دخترش را به دستگاههای متعددی متصل کرده بود. پس از ملاقات، به گوان یک قرص