نام کتاب: زمانی برای کشتن
سر راه بازگشت از چستر، چشم جیک به فروشگاهی افتاد که در ویترین آن تابلویی با آرم مخصوص آبجوی کورز» دیده می شد. بعد از ظهر جمعه ی داغی بود. کارلا هزار و پانصد کیلومتر از او فاصله داشت. جیک نمی خواست به دفترش برگردد. کارهای آن روز را می توانست فردا صبح هم انجام دهد. مرد ناشناسی سعی کرده بود خانه اش را منفجر کند و خانواده اش را به قتل برساند. در روز دیگر مهمترین محاکمه ی زندگی شغلی اش شروع می شد. احساس می کرد که هنوز به اندازه ی کافی برای این محاکمه آمادگی ندارد و تدارک کافی ندیده است. فشار روانی این محاکمه روزافزون بود. قاضی همین یک ساعت پیش درخواست او را برای تغییر محل دادرسی رد کرده بود و بدتر از همه، شدید احساس تشنگی می کرد. جیک جلوی فروشگاه پارک کرد و یک بسته ی شش تایی آبجوی کورز خرید. فاصله ی صد کیلومتری میان چستر و کلانتون را در عرض دو ساعت طی کرد و در این فاصله از تماشای مناظر اطراف و طبیعت زیبا لذت برد و آبجو نوشید. دوبار برای خالی کردن مثانه اش توقف کرد. در وضعیتی که فعلا بسر می برد، تنها یک هدف داشت: به خانه نرود و به دفتر کار هم برنگردد، و به طریق اولی به دادگاه هم نرود؛ گور پدر قاضی که از او خواسته بود حکم بی شرمانه و ریاکارانه اش را در دفتر دادگاه به ثبت برساند. اتومبیلش را پشت پورشه ی زهوار در رفته ی لوسین پارک کرد و در حالی که یک قوطی نوشابه سرد در دست داشت وارد خانه ی او شد. لوسین مانند همیشه در ایوان نشسته بود و به مطالعه ی رساله ای در مورد بهترین استراتژی های دفاع براساس عذر عدم بصیرت در لحظه ی ارتکاب جرم مشغول بود. با دیدن جیک، کتاب را بست و همین که قوطی آبجو را در دست او دید، لبخند با معنایی زد. پرسید: «خبری شده که جشن گرفتی؟» و «نه، خبری نیست، فقط خیلی تشنه ام.» متوجهم. همسرت مخالفتی ندارد؟ »

صفحه 487 از 765