نام کتاب: زمانی برای کشتن
آمریکایی، یعنی رفاه و آسایش، روان بود. نه، نمی خواست ثروتمند شود، بلکه تنها در پی رفاه نسبی برای خودش و خانواده اش بود. دلش برای فولکس واگن کوچکش تنگ شده بود- آن ماشین که اولین اتومبیل شخصی در زندگی اش محسوب می شد را به عنوان هدیه ی فارغ التحصیلی در دبیرستان به او داده بودند؛ و این ماشین بر خلاف اتومبیل کنونی اش قسطی نبود، بلکه آن را با پول نقد خریده بودند. ما آنگاه کارلا وارد زندگی او شد. جیک در آغاز آخرین ترم تحصیلی اش با او آشنا شد و شش ماه بعد جشن عروسی را برپا کرد. کارلا فوق العاده زیبا بود و همین ویژگی بود که توجه جیک را به او جلب کرد. در ابتدا دختری درون گرا، منزوی و کمی پر افاده به نظر می رسید و از این لحاظ به اکثر دختران دانشجوی «ال میس» شباهت داشت. اما طولی نکشید که معلوم شد در واقع یک زن جوان مهربان و دوست داشتنی است که اعتماد به نفس زیادی ندارد. جیک هرگز نتوانست بفهمد که دختری به زیبایی و دلفریبی کارلا چگونه ممکن است اعتماد به نفس نداشته باشد. کارلا در رشته ی علوم انسانی درس می خواند و تصمیم داشت پس از فارغ التحصیلی تنها چند سالی به تدریس در مدارس بپردازد و خانواده ی کارلا بسیار ثروتمند بود و مادرش هرگز در بیرون از خانه کار نکرده بود. این موضوع برای جیک بسیار جالب و وسوسه انگیز بود، چون همیشه آرزوی ازدواج با زنی را داشت که ثروتمند باشد و فارغ از جاه طلبی های شغلی، میل و رغبتی به کار در بیرون از خانه نداشته باشد. آرزو داشت که همسرش در خانه بماند، زیبایی خود را تنها به خاطر شوهرش حفظ کند، بچه داری کند و هرگز سعی نکند خود را رئیس خانه بداند. بنابراین وقتی کارلا را با آن سجایای اخلاقی دید، در همان نگاه اول عاشقش شد. اما کارلا با مشروبات الکلی بشدت مخالف بود. پدر کارلا در زمانی که او هنوز بچه سال بود، مشروب می خورد و کارلا از آن سالها خاطرات تلخ و نامطبوعی داشت. به همین دلیل جیک در ترم آخر تحصیلی حتی یک قطره هم مشروب نخورد و هفت و نیم کیلو گرم لاغر شد.اندامش متناسب شده بود و بسیار جذاب به نظر می رسید، از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و در تب عشق می سوخت. ولی با این همه، بازهم گاهی دلش برای آبجو تنگ می شد.

صفحه 486 از 765