«با کمال میل، عالیجناب»
امیدوارم که تصمیم درستی اتخاذ کرده باشم. تصمیم گیری در این مورد برایم واقعا مشکل بود.»
جیک گفت: «احساس شما را درک میکنم. شغل شما، شغل آسانی نیست.» |
نوز كلفت خانه را صدا زد و نوشابه سفارش داد. با اصرار، جیک را به تماشای گلستانی که در باغ خود درست کرده بود، دعوت نمود. آن دو یک ساعت در باغ پشت خانه قدم زدند و جیک به تعریف و تمجید از رزهای قاضی پرداخت. به کارلا، هانا و بسته ی دینامیت فکر می کرد، اما در عین حال سعی می کرد به حرفهای نوز هم گوش بدهد و گاهی هم با سؤال یا تذكری مونولوگ او را قطع می کرد.
عصر روزهای جمعه، جیک را غالبا به یاد دوران دانشگاه می انداخت. در آن دوران وقتی هوا مساعد نبود، جیک و دوستانش به کافه ی همیشگی خود در آکسفورد می رفتند تا نوشابه ای بنوشند، درباره ی نظریه های جدید حقوقی به تبادل نظر بپردازند و یا استادان پرتوقع، متکبر و جلاد مسلک خود را به باد ناسزا و نفرین بگیرند. اما وقتی هوا آفتابی و مساعد بود، مقدار زیادی نوشابه بر می داشتند و با فولکس واگن قراضه و کهنه ی جیک به ساحل دریاچه ی «ساردیس» می رفتند. دل جیک برای آن روزهای معصوم و بی ریا تنگ شده بود. از دانشگاه متنفر بود- همه ی دانشجویان رشته ی حقوق، یا دست کم آنها که هنوز عقل خود را از دست نداده بودند، از دانشگاه متنفر بودند اما اکنون دلش هوای دوستان قدیم، آن روزهای بی غم و آن میهمانی های پرسروصدا و بخصوص آن بعد از ظهرهای جمعه را کرده بود. دلش برای آن زندگی کاملا فارغ البال و بدون استرس تنگ شده بود - هر چند که در آن زمان و بخصوص در سالهای اول که استادان بیشتر از همیشه دیکتاتور مآب و زورگو بودند، فشار وارده بر خود را غیر قابل تحمل می دانست. دلش می خواست مثل آن روزها آس و پاس و آسمان جل باشد؛ چون کسی که آه در بساط ندارد، غم و غصه ی باختن و از دست دادن مال و منال را هم نمی شناسد، و از این گذشته، همه می دانشجویان در این مورد مثل هم بودند و در آن دنیای غیر مادی و بی زرق و برق زندگی می کردند و از آن لذت میبرند. جیک اکنون درآمد خوبی داشت، اما دائما نگران قسط بانک و هزینه های جاری و کارت اعتباری بود. جیک هم مانند میلیونها نفر دیگر در پی رسیدن به رویاهای