«صبح بخیر جیک، حال شما چطور است؟ »
عالی است. مشغول تدارک جلسات دادرسی هستم.»
« حدس می زدم. خب، برنامه ی امروز شما چیست؟ »
جیک با خود گفت: «امروز چه روزی است؟» و تقویمش را ورق زد: «قرار بخصوصی ندارم. فقط همان کارهای دفتری همیشگی.»
بسیار خوب. می خواستم شما را در خانه ام به نهار دعوت کنم. ساعت یازده و نیم چطور است؟ »
باکمال میل، عالیجناب. این دعوت به چه مناسبتی است؟ »
می توانیم از فرصت استفاده کنیم و در مورد پرونده ی هیلی مذاکره کنیم.»
هرطور میل شماست، عالیجناب. ساعت یازده و نیم خدمت می رسم.»
خانم و آقای نوز در یک خانه ی اشرافی و قدیمی که قبل از جنگ داخلی ساخته شده بود و در "چستر"، در نزدیکی میدان این شهر قرار داشت، زندگی می کردند. این خانه از صد و چند سال پیش به خاندان خانم نوز تعلق داشت. گرچه برخی تعمیرات جزئی لازم به نظر می رسید، اما ساختمان خانه در مجموع در وضعیت بسیار خوب و مناسبی قرار داشت. جیک تاکنون هیچگاه با قاضی در خانه ی او ملاقات نکرده بود و برای اولین بار با همسر وی روبرو می شد. در شهر گفته می شد همسر نوز که در یک خاندان نجیب زاده ی قدیمی زاده شده بود، زنی پرافاده است که سعی می کند ادای خانم های روشنفکر را در بیاورد. شایع بود که خانواده ی او در قدیم الایام ثروتمند بوده، اما به دلیلی نامعلومی مال و منال خود را از دست داده است. جیک با دیدن همسر نوز متوجه شد که او هم مانند شوهرش ایکاباد، نازیبا و کریه المنظر است و از خود پرسید که فرزندان بیچاره ی این دو نفر چه قیافه ای دارند. خانم نوز مؤدبانه از جیک استقبال کرد و او را به بالکنی هدایت نمود که قاضی نوز