« اگر امکان داشته باشد، بله. چه کسانی از موضوع مطلعند؟ »
« فقط من و همکارانم. شاید بتوانیم موضوع را تا بعد از محاکمه مخفی نگهداریم، ولی هیچ تضمینی نمی توانم
بدهم.»
متوجهم. ولی سعی تان را بکنید. »
حتما سعی خودم را خواهم کرد.»
«خیلی متشکرم، اوزی.»
جیک به دفترش رفت، قهوه درست کرد و روی مبل اتاق کارش دراز کشید. می خواست کمی بخوابد، اما بی قرار بود و آرام نمی گرفت. چشمانش از فرط خستگی می سوخت، اما خواب به آنها راه نمی یافت. به پنکه ی سقفی اتاق خیره شد. |
صدای اتل از آیفون داخلی بلند شد: «آقای بریگانس!»
جوابی نیامد.
«آقای بریگانس!»
جیک در گوشه ی دورافتاده ای از ذهن ناخود آگاهش نام خودرا شنید. به خود تکانی داد و روی مبل نشست و فریاد زد: «بله!»
«قاضی نوز پشت خط است.»
با صدای ضعیفی گفت: «بسیار خوب.» افتان و خیران خود را به میز تحریرش رسانید و به ساعت نگاه کرد: ? صبح. یک ساعت تمام خوابیده بود.
با لحنی دوستانه و در حالی که سعی می کرد خود را بیدار و هشیار نشان دهد، گفت: «صبح بخیر، عالیجناب.»