« در بیمارستان. در همان اتاقی که آن مرد ناشناس بستری شده.»
خدای من، اوزی! پاهای او را هم شکستید؟»
دوست من! او در برابر مأمورین پلیس مقاومت کرد و ما هم مجبور شدیم به زور متوسل شویم و بعد هم از او بازجویی کردیم. متأسفانه حاضر نمی شد حرف بزند.»
«خب، بالاخره چه گفت؟»
چیز زیادی نگفت، یعنی اطلاعات زیادی ندارد. به احتمال زیاد، آن مرد بمب گذار را اصلا نمی شناسد.»
منظورتان این است که آن مرد ناشناس یک آدم حرفه ای است که از جای دیگری به اینجا آمده؟ »
احتمالا. ریلی مواد منفجره و چاشنی را معاینه کرده و معتقد است که این کار، کار یک آدم حرفه ای است. اگر بمب منفجر می شد، چیزی از خانه شما باقی نمی ماند؟ از خود شما و خانواده تان هم همینطور. قرار بوده بمب ساعت دو بامداد منفجر شود. اگر آن خبر چین ناشناس ماجرا را به ما اطلاع نداده بود، حالا شما وكارلا و هانا
مرده بودید. »
جیک گیج و منگ شده بود. به پشتی مبل تکیه داد. در اثر یک واکنش تاخیری، اکنون - یعنی چند ساعت پس از آن ماجرا - سرش گیج می رفت و دلش آشوب شده بود. ناگهان احساس کرد که باید سریعا به توالت برود. حالت قی، معده و گلویش را فشار می داد. اوزی پرسید: «خانواده تان را به جای امنی فرستادید؟ »
جیک با صدای ضعیفی گفت: «بله.»|
یکی از معاونینم را مأمور حفاظت از شما می کنم. فرد خاصی مورد نظر شماست؟»
« نه
)
« نسبیت چطور است ؟ »
« یک چیز دیگر؛ احتمالا مایلید که خبر این ماجرا در جایی پخش نشود، اینطور نیست؟ »