یک ربع بعد به راه افتادند، جیک پشت فرمان نشسته بود و کارلا وقعی به او نمی گذاشت. ساعت پنج صبح در رستوران فرودگاه ممفیس صبحانه خوردند. هانا هنوز خواب آلود بود، اما از اینکه قرار بود نزد مادربزرگ و
پدربزرگش برود، خوشحال به نظر می رسید. کارلا حرف نمی زد. البته خیی حرفها برای گفتن داشت، اما یکی از اصول زندگی زناشویی آنها این بود که در حضور دخترشان دعوا نکنند. در سکوت کامل صبحانه اش را خورد و قهوه ای نوشید و به شوهرش نگاه کرد که در کمال آرامش، آنطور که گویی هیچ اتفاقی نیفتاده، به خواندن روزنامه مشغول بود. و
جیک، کارلا و هانا را برای خداحافظی بوسید و قول داد که هر روز به آنها تلفن بزند. هواپیما سر وقت پرواز کرد و جیک رأس ساعت هفت و نیم در دفتر اوزی نشسته بود.
جیک از کلانتر پرسید: «آن مرد ناشناس را شناسایی کردید؟ »
هنوز نه. جیبش کاملا خالی بود؛ نه کیفی و نه اوراق هویتی. خودش هم حاضر نیست حرف بزند.»
« هیچکس او را نمی شناسد؟ »
اوزی فکری کرد و گفت: « در حال حاضر شناسایی او کار مشکلی است، منظورم این است که فعلا صورتش باند پیچی شده است. »
جیک لبخندی زد: «گاهی وقتها خیلی خشن می شوید، اینطور نیست؟»
فقط وقتی که لازم باشد. شما هم که اعتراضی نداشتید.»
«نه. تازه اگر نیازی بود، کمکتان هم می کردم. همدستش چطور؟ او را می شناسید؟»
« بله، در وانت قرمز رنگ خوابش برده بود، حدود پانصد متر آن طرف تر از خانه شما منتظر نشسته بود. اسمش ترل گریست است. از ردنک های فورد کانتی است و در نزدیکی "لیک ویلج" زندگی می کند. فکر می کنم دوست خانواده کاب است.»
جیک چند بار این نام را زیر لب تکرار کرد: «بار اول است که این نام به گوشم می خورد. حالا کجاست؟»