جیک بی صبرانه منتظر بازگشت همسرش بود.
ساعت دو ربع بود که کارلا اتومبیلش را وارد گاراژ کرد.
وقتی کارلا در را باز کرد، جیک پرسید: « هانا خوابیده ؟ »
« بله »
« بسیار خوب، بگذار همانجا بماند تا چند دقیقه دیگر حرکت می کنیم.»
« به کجا می رویم؟ »
در بین راه راجع به این موضوع حرف خواهیم زد. »
جیک برای خود قهوه ای ریخت و سعی کرد قیافه آرامی به خود بگیرد، بدن کارلا می لرزید؛ سخت ترسیده بود و در عین حال عصبانی بود و بنابراین نمی توانست خود را آرام نشان دهد. جیک ماجرای بمب گذاری را شرح داد و اضافه کرد که اوزی برای دستگیری شرکای جرم رفته است.
می خواهم که تو و هانا به ویلمینگتون پرواز کنید و تا اتمام محاکمه همانجا بمانید.»
الم)
کارلا ساکت ماند و به فنجانش
خیره شد.
« همین الان با پدر و مادرت تلفنی حرف زدم و همه چیز را برایشان تعریف کردم. آنها سخت نگرانند واصرار دارند که فوری پیش آنها بروی.»
« و اگر با این کار مخالفت کنم، چطور؟ »
«کارلا، خواهش می کنم. حالا وقت مناسبی برای دعوا و مشاجره نیست. »
« تکلیف تو چه می شود؟ »