اوزی از جا بلند شد و سریعا نگاهی به اطراف انداخت. ولی منظور او نه جیک بود ونه معاونین کلانتر، او فقط نگران خانه همسایه بود. وقتی دید هیچ خبری نیست، با تونش را بالا برد؛ دست چپ آن مرد به کنتور گاز آویزان بود و با باتون اوزی درست پایین حفره زیر بغل چپ، روی دنده او فرود آمد. مرد ناشناس جیغ بلندی کشید و به سمت چپ خم شد. جیک نسبت به او احساس ترحم می کرد. |
اوزی دوباره پرسید: « رفقایت کجا هستند؟ »
باز هم جوابی شنیده نشد.
وقتی کلا نتر باتونش را برای زدن ضربه بعدی بالا برد ، جیک که تاب دیدن آن منظره را نداشت، سرش را برگرداند.
« بگو کجا هستند! »
باز هم جوابی شنیده نشد.
اوزی دوباره باتونش را بالا برد .
مردی ناله کنان و ملتمسانه فریاد زد: « بس کن ! تو را به خدا نزن ! »
« رفقایت کجا هستند؟ »
« آنجا، دوبلوک آنطرفتر.»
چند نفرند ؟ »
فقط یک نفر.»
سوار چه جور ماشینی است؟ »
یک وانت قرمز رنگ»
اوزی به پیرتل و نسبیت نگاه کرد و گفت: « ماشینهای گشت را بیاورید.»