نام کتاب: زمانی برای کشتن
اوزی گفت: «چند دقیقه دیگر صبر می کنیم، بعد، پیر تل سری به او می زند تا ببینیم اوضاع از چه قرار است.» «چرا من؟ » « خیلی خب، نسبیت این کار را می کند.» نسبیت گفت: « بهتر است جیک این کار را به عهده بگیرد؛ هر چه باشد اینجا خانه اوست.» جیک با دلخوری گفت: «واقعا که لطف دارید.» هر چهار نفر همچنان در انتظار بودند و با نگرانی با هم حرف می زدند. نسبیت دوباره جوک بی مزه ای در مورد بیمه بر زبان آورد. ناگهان جیک سرش را برگرداند و گفت: «ساکت! من صدایی شنیدم.» هر چهار نفر بی حرکت ماندند و گوش فرا دادند. پس از چند ثانیه، بار دیگر صدای مرد مظنون به گوش رسید. جیک و افراد پلیس دوان دوان خود را به گوشه خانه رساندند و با احتیاط به آنطرف خانه سرک کشیدند. حالا جعبه خالی، چند متری آنطرفتر از مرد ناشناس افتاده بود و در کنار او یک بسته لوله دینامیت دیده می شد. در بین پاهای او ساعت رومیزی بزرگ و گردی قرار داشت که چند کابل به آن متصل بود. اوزی با نگرانی پرسید: «بمب خنثی شده؟» مرد ناشناس نفس نفس زنان گفت: «بله» اوزی جلوی او زانو زد و ساعت و کابلها را برداشت، اما به دینامیت دست نزد. «رفقایت کجا هستند؟ » جوابی شنیده نشد. والز باتونش را برداشت و به جلو خم شد: «اگر حرف نزنی، دنده هایت را یکی یکی می شکنم. رفقایت کجا هستند؟ » « برو کشکتو بساب !»

صفحه 474 از 765