نام کتاب: زمانی برای کشتن
مردک چشمانش را بست وسرش را به زیر انداخت. لبش را گاز گرفته بود، ناله می کرد و تند تند نفس می کشید. قطرات عرق از ابرو و چانه اش سرازیر بود. لاله گوشش که در اثر ضربه باتون پاره شده بود، مانند برگ خشک درخت از بنا گوشش آویزان بود: «به یک چراغ قوه احتیاج دارم.» پیر تل چراغ قوه اش را به او داد. مردک گفت: « باید با هر دو دستم کار کنم.» اوزی پاسخ داد: «سعی کن با همان یک دست کار کنی.» مرد ناشناس با احتیاط شروع به کار روی قفل رمزدار چمدان کرد. اوزی گفت: « پیشنهاد می کنم از اینجا دور شویم » دوان دوان خانه را دور زدند و کمی آن طرفتر از پارکینگ خانه، سنگر گرفتند. کلانتر خطاب به جیک پرسید: «خانواده ات کجاست؟ » جای آنها امن است. این مرد را می شناسید؟ » نه » پیرتل هم سرش را به نشانه نفی تکان داد. والز به مرکز پلیس بی سیم زد و آنها هم به نوبه خود، معاون کلانتر «رایلی» را که کارشناس مواد منفجره بود، مطلع کردند. رایلی هیچوقت دوره آموزشی خاصی ندیده بود و در زمینه تخصصی خود، یعنی مواد منفجره، مرد خود آموخته ای بود. جیک پرسید: «اگر این مردک از هوش برود و بمب منفجر شود، چکار کنیم؟ » نسبیت پاسخ داد : «شما که بیمه هستید، مگر نه؟»| به نظر من این جریان اصلا خنده دار نیست.»

صفحه 473 از 765