مردک چشمانش را بست وسرش را به زیر انداخت. لبش را گاز گرفته بود، ناله می کرد و تند تند نفس می کشید. قطرات عرق از ابرو و چانه اش سرازیر بود. لاله گوشش که در اثر ضربه باتون پاره شده بود، مانند برگ خشک درخت از بنا گوشش آویزان بود: «به یک چراغ قوه احتیاج دارم.»
پیر تل چراغ قوه اش را به او داد.
مردک گفت: « باید با هر دو دستم کار کنم.»
اوزی پاسخ داد: «سعی کن با همان یک دست کار کنی.»
مرد ناشناس با احتیاط شروع به کار روی قفل رمزدار چمدان کرد.
اوزی گفت: « پیشنهاد می کنم از اینجا دور شویم » دوان دوان خانه را دور زدند و کمی آن طرفتر از پارکینگ خانه، سنگر گرفتند.
کلانتر خطاب به جیک پرسید: «خانواده ات کجاست؟ »
جای آنها امن است. این مرد را می شناسید؟ »
نه »
پیرتل هم سرش را به نشانه نفی تکان داد.
والز به مرکز پلیس بی سیم زد و آنها هم به نوبه خود، معاون کلانتر «رایلی» را که کارشناس مواد منفجره بود، مطلع کردند. رایلی هیچوقت دوره آموزشی خاصی ندیده بود و در زمینه تخصصی خود، یعنی مواد منفجره، مرد خود آموخته ای بود.
جیک پرسید: «اگر این مردک از هوش برود و بمب منفجر شود، چکار کنیم؟ »
نسبیت پاسخ داد : «شما که بیمه هستید، مگر نه؟»|
به نظر من این جریان اصلا خنده دار نیست.»