نزدیک بود اسلحه از دست پیرتل به زمین بیافتد. فشار خون نسبیت یكباره بالا رفت و او ناچار به دیوار خانه تكیه داد. رنگ از رخسار جیک پرید و زانوهایش می لرزید. دیوانه وار از در جلویی به درون خانه دوید و خطاب به کارلا فریاد زد: «سوییچ ماشین را بیاور! زود باش سوییچ ماشین را بیاور!»
کارلا با ناراحتی پرسید: «چرا؟» |
« وقت را تلف نکن! فورا سوییچ ماشین را بیاور وسوار شو!»
جیک، هانا را از روی مبل برداشت، با عجله از آشپزخانه گذشت و دخترش را روی صندلی عقب اولدز موبیل خوابانید. کمی بعد، دست کارلا را هم گرفت و او را به طرف اتومبیلش برد: « حرکت کن و دست کم نیم ساعت دیگر برنگرد!»
«آخر چه شده ،جیک؟ »
« بعدا برایت توضیح می دهم، حالا وقت ندارم. حرکت کن و تا نیم ساعت دیگر به این خیابان برنگرد.»
چرا جیک، مگر چه چیزی پیدا کرده ای؟ »
دینامیت.»
کارلا اتومبیلش را با دنده عقب به خیابان آورد و با سرعت دور شد.
را
ندارد
وقتی جیک دوباره به ایران کناری خانه نزدیک شد، دید که کلانتر دست چپ مرد ناشناس را با دستبند به کنتور گاز که در کنار پنجره اتاق خواب قرار داشت، بسته است. اوزی با احتیاط جعبه را برداشت و آن را بین پاهای شخص مظنون که همچنان ناله می کرد، گذاشت. والز، معاونین کلانتر وجیک آهسته خود را عقب کشیدند و در عین حال مواظب مرد ناشناس بودند که اکنون گریه می کرد.
مردک از لای دندانهایش که از شدت درد بهم کلید شده بود، گفت: «من اصلا نمی دانم که چطور باید این بمب را خنثی کرد.»
جیک گفت: «پس پیشنهاد می کنم که هر چه زودتر راهش را یاد بگیری.»