نام کتاب: زمانی برای کشتن
جعبه مشکوک در چند سانتیمتری او قرار داشت. کلانتر پرسید: « تو کی هستی ؟ » مرد ناشناس ناله ای کرد و دستش را به سرش گذاشت، اما جوابی نداد. اوزی در حالی که از بالا به آن مرد ناشناس خیره شده بود، دوباره گفت: «از تو چیزی پرسیدم، جواب بده!» پیرتل ونسبیت اسلحه به دست در آن نزدیکی ایستاده بودند، ولی چنان ترسیده بودند که نه می توانستند حرفی بزنند ونه می توانستند تکانی بخورند. نگاه جیک به جعبه خیره شده بود. مرد ناشناس سرش را بلند کرد و گفت: «از من حتی یک کلمه هم نمی توانید در بیاورید.» اوزی با تونش را بالا برد و با تمام قدرت به قوزک پای راست فرد مظنون کوبید؛ صدای شکستن استخوان قوزک پا به وضوح شنیده شد. مردک ناله دردناکی کشید و پایش را گرفت. اوزی با لگد به صورتش کوبید. مردی از پشت به زمین افتاد و پشت سرش محکم به دیوار خانه خورد، سپس به پهلو غلتید وناله های سوزناکی کشید. جیک کنار آن چمدان کوچک زانو زد و به دقت گوش فرا داد. پس از چند ثانیه از جا پرید وعقب عقب رفت: داخل جعبه یک چیزی تیک تیک می کند.» اوزی بالای سر مرد مجروح خم شد و با تونش را جلوی بینی او گرفت: «قبل از آنکه تمام استخوانهای بدنت را یکی یکی بشکنم، یک سوال دیگر مطرح می کنم: در این جعبه چی هست؟ » جوابی شنیده نشد. اوزی دوباره با تونش را فرود آورد و یکی دیگر از استخوانهای قوزک پای آن مرد شکسته شد: «در این جعبه چه چیزی قرار دارد؟ » مردک ناله کنان گفت: «دینامیت.»

صفحه 471 از 765