کارلا در تاریکی با عجله لباس پوشید؛ وحشت زده و هراسان بود. جیک، هانا را به اتاق کار آورد و روی مبل خوابانید. هانا چیزهایی زیر لب زمزمه کرد، اما دوباره به خواب رفت. کارلا دستی به موهای دخترش کشید و به شوهرش که مشغول فشنگ گذاری در تفنگ بود، نگاه کرد.
«من به اتاق پذیرایی طبقه بالا می روم. مواظب باش که چراغها را روشن نکنی. اصلا نگران نباش، پلیسها در اطراف خانه کمین کرده اند.»
نگران نباشم!؟ مثل اینکه دیوانه شده ای!؟ »
روی تخت دراز بکش وسعی کن بخوابی.»
«خواب!؟ جیک، توعقلت را از دست داده ای.»
انتظار آنها زیاد طول نکشید. اوزی که در بوته های جلوی باغچه مخفی شده بود، قبل از همه آن مرد را دید: آرام و بی خیال در پیاده رو راه می رفت و جعبه ای به دست گرفته بود. وقتی به سی متری خانه جیک رسید، از پیاده رو بیرون رفت و دزدکی وارد باغچه جلوی خانه همسایه ها شد و باغچه به باغچه خود را با احتیاط و در پناه بوته ها به هدف نزدیک کرد. اوزی هفت تیر وباتونش را بیرون آورد و با دقت تمام آن غریبه را زیر نظر گرفت. با دوربین روی تفنگش آن مرد را بخوبی می دید. پیرتل مثل یک مار روی ایوان خزید و خود را پشت بوته ای مخفی کرد.
ناگهان مرد ناشناس شروع به دویدن کرد، با عجله خود را به دیوار کناری خانه جیک رسانید و جعبه کوچکی را در زیر پنجره اتاق خواب قرار داد. همین که بلند شد و برگشت، ناگهان باتون بزرگ و سیاهرنگی محکم به سرش اصابت کرد. لاله گوش راستش ترکید و خود او با فریاد دردناکی به زمین افتاد.
اوزی فریاد زد: «گرفتمش!» پیر تل ونسبیت دوان دوان خود را به او رسانید. جیک آهسته از پله ها پایین آمد و به کارلا گفت: «الان بر می گردم.»
اوزی گریبان فرد مظنون را گرفت و او را از جا بلند کرد. مردی اکنون کنار دیوار خانه نشسته بود و هوشیار به
نظر می رسید، اما منگ بود و ناباورانه پلکهایش را به هم می زد.