«بله. ولی هیچ خبری نیست. آنها هنوز سروکله شان پیدانشده. با این حال، فکر می کنم بزودی اینجا شلوغ خواهد شد.»
«چطور؟ »
«حس ششمم اینطور می گوید.»
جیک اسلحه کالبیر ??خود را روی مبل گذاشت و شقیقه هایش را ماساژ داد: «حالا چکار باید کنیم؟ »
همین جا می نشینیم و منتظر می مانیم. فعلا کار دیگری از ما ساخته نیست. تفنگ دارید؟»
«آنقدر اسلحه دارم که می توانم با آنها کوبا را اشغال کنم.»
خانه مخفی می
بسیار خوب، پس لباس بپوشید ودر طبقه بالا، کنار پنجره کمین بگیرید. ماهم در اطراف شویم.»
دو معاون کافی است؟ احتیاج به نیروی بیشتری ندارید؟ »
«نه، فکر نمی کنم نیازی باشد. آنها هم به احتمال زیاد یک یا دو نفر بیشتر نیستند.»
فکر می کنید کار چه کسی است؟ »
نمی دانم. شاید کار کلان است، شاید هم زیر سر گروههای مستقل وخود مختار باشد. معلوم نیست.»
هر دو نفر سکوت اختیار کردند و به خیابان تاریک خیره شدند. قسمت بالای سر پیر تل را می دیدند که درست جلوی پنجره در مبل حصیری نشسته بود و کشیک می داد.
جیک، آن سه نفر اعضای جنبش دفاع از حقوق مدنی را که کوکلوکس کلان در سال ???? به قتل رسانید، به خاطر دارید؟ جسد آنها را پشت یک سد در نزدیکی فیلا دلفیا پیدا کردند. آنها را یک متر ونیم زیر زمین چال
کرده بودند.»
«بله. البته من در آن تاریخ بچه سال بودم، ولی ماجرا را کاملا به یاد دارم.»