نام کتاب: زمانی برای کشتن
والز از جا برخاست، زنگ در را به صدا در آورد و در حالی که به چراغ سقف ایوان اشاره می کرد، گفت: «لا مپ را از سر پیچ باز کنید.» این کار را کرده ام.» اوزی دوباره تکمه زنگ در را فشار داد. در داخلی خانه باز شد و سپس در بیرونی هم روی پاشنه چرخید. جیک با دیدن کلانتر پلکهایش را بهم زد؛ لباس خواب چروکیده ای به تن داشت که تا سر زانویش می رسید و در دست راست یک هفت تیر کالیبر ?? با ضامن کشیده و آماده شلیک گرفته بود. چه خبر شده، اوزی؟» اجازه می دهید وارد شوم؟ » «بله. البته. اتفاقی افتاده؟ » والز به پیرتل گفت: «شما همینجا در ایوان بمانید. من الان برمی گردم.» اوزی در را پشت سرش بست و آنگاه چراغ راهرو را روشن کرد. با هم به اتاق پذیرایی که غرق در تاریکی بود رفتند. از پنجره این اتاق می توانستند تراس و باغچه را بخوبی زیر نظر داشته باشند. جیک گفت: «سراپا گوش هستم.» «حدود نیم ساعت پیش یک فرد ناشناسی تلفنی به ما اطلاع داد که کسانی قصد دارند خانه شما را بین ساعت یک تا سه صبح منفجر کنند. به نظر ما موضوع جدی است.» «متشکرم» «پیرتل در ایوان جلوی خانه کشیک می دهد و نسبیت مواظب پشت خانه است. پیرتل ده دقیقه پیش وانتی را دیده که خیلی آهسته از جلوی خانه شما رد شده. ولی چیز مشکوک دیگری دیده نشده.» اطراف را بازرسی کرده اید؟»

صفحه 467 از 765