«بله. لحن بسیار دوستانه ای نداشت.»
از کی اینجا هستید؟ »
از بیست دقیقه قبل »
اوزی روبه نسبیت کرد و گفت: «بی سیمتان را به من بدهید و در پشت خانه مخفی شوید. کاملا مواظب اطراف
باشید.»
نسبیت با عجله در تاریکی، حیاط خانه پشت سر گذاشت ودر پرچین پشتی، شکافی را در میان دو دسته بوته پیدا کرد. چهار دست و پا به درون بوته ها خزید و به کمین نشست. از کمینگاه خود بخوبی می توانست تمام قسمتهای پشت خانه را زیر نظر داشته باشد.
پیر تل پرسید: «نمی خواهید جیک را بیدار کنید؟ »
«فعلا نه. چند دقیقه صبر کنیم. اگر در بزنم، حتما چراغ را روشن می کند و این به ضرر ماست.»
درست است، اما اگر جیک صدای ما را بشنود و اسلحه اش را بردارد ، چکار کنیم؟ . احتمالا فکر می کند دوتا کاکا سیاه هستیم که برای دزدی آمده ایم. »
والز به خیابان خیره شده بود و حرف نمی زد.
خودتان را جای او بگذارید، اوزی. پلیسها ساعت یک نصف شب خانه اش را محاصره کرده اند و منتظرند که یکی با بمب خانه اش را منفجر کنند. اگر شما بودید، دلتان می خواست در رختخواب بمانید یا از جریان مطلع
شوید؟»
اوزی به ساختمانهای مجاور نگاه کرد.
کلانتر، پیشنهاد می کنم او را بیدار کنیم. فکرش را بکنید، اگر نتوانیم به موقع مچ این آدمها را بگیریم و اتفاقی بیافتد و کسی مجروح شود، آنوقت چکار کنیم؟ در این صورت همه تقصیرها به گردن ما می افتد، اینطور نیست؟ »