«البته»
«فورا اوزی را خبر کنید. من به خانه بر یگانس می روم.»
پیرتل ماشین گشت را در خیابان مونرو پارک کرد و با احتیاط از لای درختهای باغچه به خانه جیک نزدیک شد. چیز مشکوکی دیده نمی شد. ساعت پنج دقیقه مانده به یک بامداد بود. آهسته دور خانه را با چراغ قوه جستجو کرد، ولی هیچ مورد مشکوکی به چشمش نخورد. تمام خانه های دو طرف خیابان آدامز در تاریکی فرو رفته بودند. معاون کلانتر به ایوان جلوی خانه آمد، لامپ چراغ ایوان را از سر پیچ باز و به کناری گذاشت، سپس در یک مبل حصیری نشست و منتظر ماند. اتومبیل خارجی بریگانس در همان نزدیکی، پهلوی اولدز موبیل، کارلا پارک شده بود. پیرتل تصمیم گرفت منتظر اوزی بماند و از او کسب تکلیف کند که آیا جیک را بیدار بکند
نور تندی در انتهای خیابان پدیدار شد. پیرتل تاگلو در مبل فرو رفت، به طوری که مطمئن بود هیچکس نمی تواند او را ببیند. یک وانت قرمز رنگ که به نحوه مشکوکی آهسته حرکت می کرد، نزدیک شد، ولی توقف ننمود و آهسته به راه خود ادامه داد. پیرتل سرش را بلند کرد و وانت را دید که به سرعتش افزود وناپدید گردید.
کمی بعد سایه دو نفر را دید که از طرف میدان شهر به خانه جیک نزدیک می شدند. پیرتل حلقه اطمینان غلاف هفت تیرش را باز کرد و اسلحه اش را بیرون کشید. شبح نفر اول از دور بسیار بزرگتر از نفر دوم به نظر می رسید و حرکات وراه رفتنش هم به مراتب چالاکتر و نرمتر بود. اکنون شک نداشت که این شبح متعلق به اوزی است و نفر دوم هم معاون او، نسبیت بود. پیرتل جلوی در به استقبال آنها رفت، سپس دوباره آنها را به تاریکی زیر ایران آورد. سه نفری نجواکنان به گفتگو پرداختند و خیابان را زیر نظر گرفتند.
اوزی پرسید: «آن مرد در تلفن به شما چه گفت؟ »
گفت که بین ساعت یک تا سه امشب می خواهند خانه جیک را منفجر کنند.»
فقط همین؟ »