نام کتاب: زمانی برای کشتن
زانو بر زمین زدند و جملات شوالیه را تکرار نمودند. گرمای ساطع از صلیب سوزان، صورت آنها را سرخ وداغ کرده بود و آنان در زیر آن باشلق سنگین احساس خفگی می کردند . در حالی که عرق از چهار گوشه بدنشان سرازیر بود، مراسم سوگند را بجا آوردند و در دل دعا کردند که شوالیه هر چه زودتر این مراسم احمقانه و بی معنا را به پایان ببرد. هنگامی که صدای دسته جمعی افراد خاموش شد، اعضای جدید با عجله از زمین برخاستند و به نقطه ای دور از صلیب سوزان پناه بردند. رفقا واعضای قدیمی ، آنان را در آغوش کشیدند و بنا بر رسم وسنت، دست بر شانه آنها کوفتند و با جملات حماسی وسوگندهای رمزگونه قدیمی و رایج در کلان، پیمان مقدس و وظایف خطیر آنان را یاد آوری نمودند. فردی کاب و همراهانش باشلقها را برداشتند و همراه با سایر اعضای کلان به کلبه ای که در آن سوی جاده قرار داشت رفتند. نگهبان، روی پله جلوی کلبه نشست و سایرین گیلاس های پر از ویسکی را بالا انداختند و به طرح نقشه در مورد محاکمه کارل لی هیلی پرداختند. معاون کلانتر، پیرتل، مسئول شیفت شب بود، که از ساعت ?? شب تا ? بامداد ادامه داشت. در شاهراه شمال شهر، جلوی کافه کوچکی که بیست و چهار ساعته باز بود، توقف کرد تا قهوهای بنوشد. چند لحظه بعد، از طریق بی سیم مطلع شد که در زندان، منتظر او هستند. ساعت، سه دقیقه پس از نیمه شب جمعه بود. | پیرتل شیرینی اش را دست نخورده گذاشت و بسرعت فاصله یک و نیم کلیومتری تا دفتر زندان را طی کرد و پس از ورود، از مامور مرکز پلیس پرسید: «چه خبر شده؟ » چند دقیقه پیش فرد ناشناسی تلفن کرد و درخواست نمود با کلانتر حرف بزند. وقتی به او گفتم که اوزی امشب شیفت ندارد، از من خواست تلفن را به یکی از معاونین کلانتر وصل کنم. اینطور که می گفت، موضوع حیاتی و بسیار مهمی در میان است. قرار شده یک ربع دیگر دوباره زنگ بزند.» پیرتل قهوه ای سفارش داد و در دفتر اوزی به انتظار نشست. بالاخره تلفن زنگ زد ، مامور مسئول مخابرات فریاد زد: «برای شماست.» پیر تل گوشی را بر داشت: «الو؟»

صفحه 463 از 765