هر کس دیگر از جریان جمع آوری اعانات سود می برد.کارل لی هیل هم مانند برادران روحانی از این واقعیت با خبر بود .
زندانی بار دیگر پرسید : «چقدر از این پول را به خانواده ام داده اید، اسقف ؟ »
«خب، ما فکر می کردیم ...»|
«چقدر؟»
«پول برای دفاع از شما در نظر گرفته شده است.»
ولی شما در کلیسا به مردم چیز دیگری گفتید، اینطور نیست؟ در کلیسا گفتید که پول برای کمک به خانوادة من هزینه خواهد شد. وقتی داشتید مرثیه می خواندید که اگر مردم پول ندهند، ممکن است گوان و بچه ها از گرسنگی بمیرند، اشک از چشمهایتان سرازیر شده بود. مگر اینطور نیست، اسقف
م ها
ما برای شما اعانه جمع کردیم، کارل لی، برای شما و خانوادة شما. ولی به نظر ما عاقلانه تر است که پول را صرف هزینه های دادرسی بکنیم.»
و اگر من وكیل شما را نخواهم، آنوقت تکلیف این بیست هزار دلار چه خواهد شد ؟ »
جیک آهسته خندید : «سؤال خوبی است. اگر موکل من نیازی به همکاری شما نداشته باشد، آنوقت بر سر این پول چه خواهد آمد، آقای راینفلد؟»
راینفلد گفت : «پول مال من نیست.»