«شما از کجا این موضوع را می دانید ؟ »
«اسقف آجی به من تلفن زد و در خواست کرد برایش کاری انجام بدهم. او پیشنهاد کرد به شما تلفن
بکنم.»
جواب من منفی است. یک جواب منفی صد در صد و بدون اما و اگر.»
اوزی چند ثانیه مکث کرد، سپس گفت: «آنها می خواهند شما هم در جلسه حاضر باشید.»
یعنی مرا هم دعوت کرده اند؟ »
«بله، آجی و راینفلد روی این نکته اصرار داشتند که شما هم باید در جلسه شرکت کنید.»
جلسه در کجا تشکیل می شود؟ »
« در دفتر من. فردا صبح، ساعت نه.»
جیک نفس عمیقی کشید و آهسته گفت: « بسیار خوب. دعوت آنها را می پذیرم. کارل لی کجاست؟ »
در سلولش.» |
«لطفا او را به دفترتان بیاورید. تا پنج دقیقه دیگر خودم را می رسانم.»
«چرا؟»
می خواهیم با هم دعا بخوانی.»