هیلمن با زحمت زیاد چیزهای سر هم بندی کرد : «خب، ما داریم سعی می کنیم یک کمی پول جمع کنیم ، ولی »
آجی با صدای بلند پرسید : «تاکنون چقدر پول جمع کرده اید ؟ »
«خب... میدانید، آخر»
اسقف داد زد : «هیچ، حتی یک سنت هم جمع نکرده اید، اینطور نیست ؟»
صدای عالیجناب « روزولت »، قائم مقام شورای روحانیون هم در آمد: «زود باش هیلمن، به ما بگویید که چقدر پول جمع کرده اید؟»
هیلمن شگفت زده و گیج شده بود. تا این لحظه ساکت و بی صدا در ردیف اول نشسته بود و سرش به کار خودش گرم بود و چرت می زد. اما اکنون ناگهان خود را مورد توجه و مورد حمله خصمانه همکارانش می دید.
انجمن ایالتی هم به نوبه خود مبلغی خواهد پرداخت.»
« حتما باید اینکار را بکنید، هیلمن! شما آقایان دایما از ما بابت هر اتفاقی که می افتد تقاضای کمک می کنید و پول می گیرید و هیچوقت حتی یک دلار از این پولها را پس نمی دهید. دایما هم نق می زنید و شکایت می کنید که آه در بساط ندارید، و ما هیچوقت از ارسال پول امتناع نکرده ایم ولی وقتی که ما احتیاج به کمک داریم، فقط بلدید حرفهای زیبا تحویل ما بدهید.»
این واقعیت ندارد.»