نام کتاب: زمانی برای کشتن
پوست بود - مرا تحسین می کردند. می گفتند کارم درست بوده و اظهار امیدواری می کردند که تبرئه شوم. خیلی پسرهای خوبی بودند.» « دکترها چطور؟» « آنها تا روز محاکمه هیچ حرفی نمی زنند، و بعد در حضور دادگاه ادعا خواهند کرد که من از نظر روانی کاملا سالم و بی عیب هستم.» « تو این را از کجا می دانی؟» « جیک به من گفت و تا حالا حدس های جیک همه درست از آب درآمده.» « برایت دکتری پیدا کرده؟» « آره یک آدم خل و دائم الخمری را پیدا کرده که ظاهرا روانپزشک است. تا حالا دوبار در دفتر اوزی با هم حرف زدیم.» | « چه می گوید؟» « حرف زیادی نمی زند. جیک معتقد است که این دکتر هرچه که ما بخواهیم برایمان می نویسد و تایید می کند.» « پس حتما دکتر خیلی خوبی است.» | « بهتر بود که خودش را هم می بردند وایت فیلد» « اهل کجاست؟» « فکر می کنم اهل جکسون است. به نظر می آمد که خودش هم دقیقا نمی داند. طوری با من رفتار می کرد که انگار می خواهم بکشمش. مطمئنم که در هر دو جلسه ، کاملا مست بود. سوالهایی از من می کرد که نه من معنای آنها را می فهمیدم و نه خودش. یادداشت برمی داشت و ژست می گرفت. می گفت احتمالا می تواند کمکم کند. با جیک راجع به او حرف زدم. می گفت : خیالت راحت باشد. نوبت شهادت او که رسید، حتما سر حال و هوشیار به دادگاه خواهد آمد. ولی فکر کنم خود جیک هم نگران است.» « پس اصلا چرا یک چنین دکتری را برای معاینه ی تو انتخاب کرده؟» « چون هیچ هزینه ای ندارد. زیر بار منت یکی از آشنایان جیک است و حالا می خواهد تلافی کند. یک روانپزشک حسابی برای معاینه ی من هزار دلار پول می خواهد - و برای شهادت در دادگاه باید هزار دلار دیگر به او بدهیم؛ و تازه این هزینه ی یک روانپزشک ارزان و معمولی است. خب، معلوم است که من چنین پولی را نمی توانم فراهم کنم.» لبخند گوان محو شد. رویش را از شوهرش برگرداند و بی آنکه به او نگاه کند با صدای ضعیفی گفت: «من به پول احتیاج دارم.» « چقدر لازم داری؟» « دویست دلار برای خرید مواد غذایی، چند صورتحساب هم هست که باید بپردازیم.» « خودت چقدر داری؟» « کمتر از پنجاه دلار.» « صبرکن ببینم چکار می توانم بکنم.» گوان سرش را بلند کرد: «این چه حرفی است که می زنی. تو خودت توی

صفحه 437 از 765