در واقع متعلق به من نیست، بلکه در اصل مال بانک شماست. حاضرم دخترم را به عنوان ضامن گرو بگذارم، اما اگر کسی به او دست بزند، بی برو برگرد او را خواهم کشت. خب، حالا چه ضمانتی می خواهید؟» « لطفا مرا به خاطر این سوال احمقانه عفو بفرمایید.» « پول را کی به من می دهید؟» | « امروز بعد از ظهر ساعت سه.» کلود آمد و لیوانهای آنها را پر کرد و در عین حال با صدای بلند گفت: «فقط پنج دقیقه وقت دارید.» جیک گفت: «نخیر، هشت دقیقه» کلود گفت: «حالا خوب به حرفهام گوش بده ، آقای وکیل مشهور ... » و در حالی که لبخند می زد ادامه داد: «ما اینجا در سالن دادگاه نیستیم و در رستوران من، عکست توی روزنامه دو سنت هم ارزش نداره. گفتم پنج دقیقه و نه یک ثانیه بیشتر» « خیلی خب، باشه. اصلا کباب دنده ی من امروز سفت بود و نپخته بود.» « اگر نپخته بود، پس چرا همه اش را لیسیدی؟» « چون خیلی گران است، اجبارا همه اش را خوردم.» « اگر شکایت کنی، گرانتر هم می شود.» اکتاویج گفت: «شلوغ نکن، داریم می رویم.» و از جا بلند شد و یک سکه ی یک دلاری روی میز انداخت.)
***
بعد از ظهر یکشنبه، افراد خانواده ی هیلی دوباره زیر درخت نشسته بودند و به هیاهوی بازیکنان بسکتبال گوش می دادند. نخستین موج گرمای تابستانی آغاز شده بود و هوای داغ و شرجی روی زمین موج می زد و به سایه ی درخت هم نفوذ می کرد. در حالی که گوان به شکار مگس مشغول بود، بچه ها و پدرشان جوجه کباب داغ می خوردند و عرق می ریختند. تونیا و برادرش خیلی زود نهار خوردن را تمام کردند و برای بازی به سوی تاب بزرگی که اوزی برای فرزندان افراد زندانی ساخته بود، دویدند. گوان پرسید: «در وایت فیلد چه خبر بود؟» « معاینه ام کردند و سوالهای زیادی مطرح کردند. همش مزخرف بود.» « رفتارشان چطور بود؟» « به دستهام دستبند زدند و در سلولی که دیوارهایش را با پارچه پوشانده بودند، حبس کردند.» « راست می گی؟ واقعا تو را در سلول مخصوص مجانین حبس کردند؟» این موضوع برای گوان آنقدر جالب بود که آهسته خنده سر داد. کارل لی مدتها بود که خنده ی همسرش را ندیده بود. « آره، مثل یک حیوان عجیب و ناشناس به من نگاه می کردند. می گفتند من آدم مشهوری هستم. نگهبانان - که یکی از آنها سیاه و دیگری سفید