« من فکر می کنم داریم علیه باکلی توطئه چینی می کنیم و از این بابت خوشحال بودم.» « استان! نباید عادت کنید که فقط از مردم انتقاد کنید. آدم خیلی زود به این اخلاق مذموم عادت می کند، ولی خیلی دیر می تواند آن را ترک کند. بعلاوه، این عادت برای شخصیت خودتان هم خوب نیست.» « فوق العاده متاسف و شرمنده ام. آیا امکان دارد اینجانب را عفو کنید؟» « وام را به من می دهید یا نه؟» « خیلی خوب، وام را برای چه مصرفی می خواهید؟»
« منظورتان از " چرا این سوال را می کنید " چیست؟ » « گوش کنید استان، تنها فکر و سوال شما باید این باشد که آیا می توانم در عرض نود روز پول شما را پس بدهم یا نه.» « بسیار خوب. آیا می توانید پول را در عرض نود روز پس بدهید؟» « سوال خوبی است البته که می توانم.» | رئیس بانک لبخندی زد: «بد جوری به پرونده هیلی پیله کرده ای، اینطور نیست؟» جیک هم لبخندی زد و گفت: «بله، درست است، نمی توانم فکرم را روی پرونده ی دیگری متمرکز کنم. محاکمه سه هفته دیگر شروع می شود و تا روز محاکمه فقط می توانم به دفاع از کارل لی فکر کنم.» « حالا این پرونده چقدر برایتان درآمد دارد؟» « نهصد دلار.» « فقط نهصد دلار!؟ جدی می گویید؟» « بله، چون هیلی نتوانست برای تامین حق الوکاله زمینش را گرو بگذارد. موضوع پادتان رفته؟ اگر شما زمین کارل لی را به عنوان وثیقه قبول می
? کن
?
?
?
بکنم.» « نه اینطور بهتر است. به شما وام بدهم مطمئن تر است تا به هیلی» « عالی است. حالا کی پول را به من می دهید؟» « مثل این که خیلی عجله دارید.» « خودم می دانم اینطور کارها چقدر طول می کشد: کمیته اعطای وام،
حاضر به تایید اعتبار بشود؛ آن هم به شرطی که مقررات اجازه دهد و به شرطی که آن آقا سر حال باشد. خودم می دانم روال کار شما چطور است.» اکتاویج نگاهی به ساعتش کرد و گفت: « امروز ساعت سه بعد از ظهر چطور است؟» « موافقم.» « بدون ضمانت؟» جیک یک دستمال کاغذی برداشت، دهانش را پاک کرد و به جلو خم شد:
خانه ی من از لحاظ قشنگی مایه ی افتخار این شهر است، اما متاسفانه زیر بار سنگین گروی بانک شانه خم کرده. اتومبیل اینجانب که