لی جونیور به طرف پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد - هیچ چیز دیده نمی شد. در عرض پنج هفته گذشته، بارها این اتفاق تکرار شده بود و بنابراین همه می دانستند که کمکی از کسی ساخته نیست. گوان دخترش را تسلی داد و سرش را آرام روی بالش گذاشت: «آروم باش عزیزم. مادر پیشت می مونه، عمو ویلی هم همینطور. هیچ کس اذیتت نمی کنه. اینجا پیش ما جات امنه.» تونیا مصرانه خواست که ویلی اسلحه به دست کنار پنجره بنشیند و سه برادرش هم در همان اتاق جلوی تختش روی زمین بخوابند. برادرها و هاستینگز ناگزیر اطاعت کردند. دخترک تا چند لحظه بعد، هنوز هم نفس می زد و نگران بود، اما بعد آرام گرفت و چشمانش را بست. ویلی که لب پنجره نشسته بود، صبر کرد تا همه به خواب رفتند. آنگاه پسرها را یکی یکی به اتاق خواب برد و رویشان را پوشاند. بعد دوباره کنار پنجره نشست و منتظر ماند تا آفتاب طلوع کند.
***
ظهر روز جمعه، جیک و اکتاویج برای صرف نهار به رستوران کلود رفتند و کباب دنده و سالاد کلم سفارش دادند. رستوران در آن روز هم مانند همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود، اما برای نخستین بار در هفته های اخیر، چهره ی نا آشنایی دیده نمی شد. مشتریان همیشگی و آشنای رستوران به گپ زدن مشغول بودند و کلود هم که خیلی سر حال به نظر می رسید، نقهای جانانه ای می زد و از ته دل به مشتریان نفرین می فرستاد. کلود استعداد عجیبی داشت: طوری با مشتریان بد رفتاری می کرد که آنها به جای ناراحت شدن، خوشحال می شدند. اکتاویج در جلسه ی رسیدگی به تقاضای تغییر محل دادرسی حضور داشت و قبلا نیز اعلام آمادگی کرده بود که به عنوان شاهد احضار شود، اما جیک از احضار او صرفنظر نمود، چون می دانست این کار برای اکتاویج دردسرهایی در بانک ایجاد خواهد کرد. اکثر کارمندان بانکها از حضور در سالن دادگاه عمیقا وحشت داشتند و جیک، اکتاویج را به خاطر ترک این ترس بی مورد، اما ریشه دار، تحسین می کرد. اکتاوبج نخستین رئیس بانکی بود که در تاریخ فورد کانتی، داوطلبانه و بدون احضاریه در سالن دادگاه حاضر شده بود. جیک از این بابت به او افتخار می کرد. کلود در حالی که از کنار میز آنها می گذشت، با اوقات تلخی یادآوری کرد که بیش از ده دقیقه وقت ندارند و بنابراین بهتر است بجای ور زدن، غذایشان را کوفت کنند. جیک در حالی که دنده ای را به نیش می کشید و چربی را از لبهایش پاک می کرد، گفت: «راستی استان، حالا که داریم در مورد وام و اعتبار حرف می زنیم، تا یادم نرفته باید خبری را به شما بگویم ... من به پنج هزار دلار وام نود روزه احتیاج دارم ، بدون ضمانت.» « ما یی داشتیم در مورد وام و اعتبار حرف می زدیم؟» « شما حرف بانک را به میان کشیدید.»