« نترس، پول جور می کنم.»
ویلی هاستینگز شیفت خود را در ساعت بیست و دو تمام کرد، کارتش را در ماشین کارت زنی مهر زد و مستقیما به خانه هیلی رفت. این بار نوبت او بود که شب را روی مبل خانه ی گوان بخوابد. هر شب یکی آنجا می خوابید؛ برادر، پسر عمو، دوست، آشنا. روزهای چهارشنبه نوبت ویلی بود. چراغها را باید روشن می گذاشتند؛ تونیا فقط وقتی جرات نزدیک شدن به تخت را پیدا می کرد که تمام لامپهای خانه روشن بودند. می ترسید که آن دو مرد در تاریکی در کمین او نشسته باشند. بارها دیده بود که آنها سینه خیز به سراغش آمده و یا خود را در کمد لباس مخفی کرده بودند. صدایشان را از بیرون خانه می شنید. وقتی می خواست لباس خوابش را بپوشد، دو جفت چشم هیز و پف کرده را پشت شیشه پنجره می دید. گاهی هم صداهایی از اتاق زیر شیروانی به گوش می رسید. این صداها شبیه به صدای آن چکمه های سنگین گاوچرانی بود که او را لگد مال کرده بودند. مطمئن بود که آن دو مرد در اتاق زیر شیروانی مخفی شده و منتظر هستند که همه به خواب بروند تا دوباره به سراغش بیایند و او را بار دیگر به جنگل ببرند. هفته ای یکبار، مادر و برادر بزرگ تونیا از نردبان بالا می رفتند و هفت تیر به دست با چراغ قوه اتاق زیر شیروانی را بازرسی می کردند. وقتی که تونیا به بستر می رفت، حتی یک لامپ هم نباید در خانه خاموش می شد. یک شب که بیدار مانده کنار مادرش دراز کشیده بود، لامپ راهروی خانه سوخت و قسمتی از خانه در تاریکی فرو رفت. در آن شب دخترک آنقدر فریاد کشید که برادر گوان مجبور شد با اتومبیل به کلانتون برود و از مغازه ای که ?? ساعته باز بود، لامپ جدیدی بخرد. تونیا پهلوی مادرش می خوابید. گوان ساعتها او را در آغوش می گرفت تا شیاطین شب کم کم از نظرش محو می شدند و فرشته آرامش، رحمت
بخوابد، اما پس از پنج هفته، او هم به نور تند اتاق عادت کرد و در طول شب چندین بار به خواب فرو می رفت. اما آن پیکر نحیف و کوچکی که در کنارش قرار داشت، نا آرام بود و مرتبا تکان می خورد. ویلی به پسرها شب بخیر گفت و تونیا را بوسید. برای اطمینان از خاطر تونیا، هفت تیرش را به او نشان داد که روی مبل به کشیک بپردازد. حدود نیمه شب بود که هفت تیرش را کنار گذاشت، چکمه هایش را در آورد و روی مبل دراز کشید. تقریبا به خواب رفته بود که ناگهان جیغ دردناک و وحشت زده ی آن کودک رنج دیده و هراسان او را از جا بلند کرد. سریعا هفت تیرش را برداشت و به اتاق خواب دوید. تونیا روی تخت نشسته بود، صورتش را به طرف دیوار کرده بود، فریاد می زد تمام بدنش می لرزید. دوباره آن دو مرد را پشت شیشه پنجره دیده بود. گوان او را در آغوش کشید. سه برادرش خواب آلود و بلاتکلیف وسط اتاق ایستاده بودند. کارل