نام کتاب: زمانی برای کشتن
این پوست کلفت، شخصیت حساس و ظریف یک زن نهفته بود. ناگهان الب زیرینش لرزید و چشمانش از اشک پر شد. سرش را پایین انداخت. « زیر لب گفت: متاسفم، ولی من خیلی نگرانم. » « نگران چه هستید؟» « نگران " باد ".» « برایش اتفاقی افتاده؟» « او سخت بیمار است.» « این را هم می دانم.» « فشار خونش دائم بالا می رود، بخصوص بعد از آن تلفنهای ناشناس. او در عرض پنج سال سه سکته ی ناقص داشته و پزشکان سکته ی چهارم را نیز برایش پیش بینی کرده اند. او می ترسد؛ هر دوی ما می ترسیم.» « چند بار به شما تلفن کرده اند؟» « سه یا چهار بار. تهدید کردند که خانه ی ما را آتش خواهند زد و یا منفجر خواهند کرد. مرتبا تکرار می کردند: ما می دانیم خانه شما کجاست. اگر هیلی تبرئه شود، خانه شما را آتش خواهیم زد و یا وقتی در خواب هستید آن را با دینامیت منفجر می کنیم. دو بار ما را صریحا تهدید به مرگ کردند. این پرونده واقعا به دردسرش نمی ارزد. » « فکر می کنم شاید واقعا برای شما بهتر باشد که استعفا بدهید.»| « استعفا بدهم و از گرسنگی بمیرم؟ شما که می دانید " باده " از ده سال پیش هیچ درآمدی ندارد. اگر از اینجا بروم، کی به من کار خواهد داد؟» « آنها مرا هم تهدید کرده اند، اتل. ولی فکر نمی کنم حرفهای تلفن کننده های ناشناس جدی باشد. من به کارلا قول داده ام اگر خطر جدی و مشخصی خانواده ام را تهدید کرد، از این پرونده صرف نظر کنم. شما هم نگران نباشید، هیچ خطری شما و باد را تهدید نمی کند. به تهدیدهای تلفنی واقعی نگذارید، اینها همه اش حرف است. خیابانها پر از آدمهای خل و دیوانه است.» « من هم دقیقا از همین می ترسم. شاید دیوانگی بعضی از مردم تا آن حد باشد که جدا دست به کار خطرناکی بزنند.» « نه فکر نمی کنم. در هر حال ، من از اوزی تقاضا خواهم کرد مراقب خانه ی شما باشد.» | « این کمال لطف شماست.» « مسئله ای نیست. خانه ی خود من هم تحت مراقبت است. اتل، باور کنید که نگرانی شما بی مورد است. به احتمال زیاد، تلفنهای ناشناس زیر سر چندتا از این جوانهای پر شر و شور است که قصد شیطنت و مردم آزاری دارند.» خانم منشی اشکها را از صورت پاک کرد: « از این که گریه کردم عذر می خواهم، و از این که این اواخر عصبی هستم واقعا متاسفم.» جیک با خود گفت: « شما چهل سال است که عصبی هستید ...» « اشکالی ندارد.» اتل بار دیگر به صورتحساب ها اشاره کرد و پرسید : « اینها را چکار کنم؟»

صفحه 432 از 765