نام کتاب: زمانی برای کشتن
وجود ندارد. ماه ژوئن دارد به پایان می رسد و کل درآمد شما در این ماه از هزار و پانصد دلار تجاوز نکرده است.» جیک چشمانش را بست و دستی به پیشانی اش کشید. اتل در حالی که به یک دسته ی قطور از از صورتحساب های معوقه اشاره می کرد، گفت : «به اینها نگاه کنید باید بیش از چهار هزار دلار بپردازید، اینطور نیست؟» | « در حسابم چقدر پول دارم.» | « روز جمعه هزار و نهصد دلار داشتید و امروز هم چیزی به آن اضافه نشد.» « هیچ؟» « حتی یک سنت.» | « پرونده " لیفورد " چطور شد؟ او هنوز سه هزار دلار حق الوكاله به من بدهکار است.» اتل سرش را تکان داد: «این مورد هنوز تمام نشده است. آقای لیفورد هنوز باید یک سند مهم را امضا کند. قرار بود شما این سند را نزد او ببرید، سه هفته پیش یادتان هست؟ » « نه، یادم نیست. مورد " باک بریت " چطور؟ او هم هزار دلار به من بدهکار است.» « چک او بی محل بود و بانک حاضر نشد آن را پرداخت کند. چک برگشتی او دو هفته است روی میز شما قرار دارد. » اتل مکثی کرد و نفس عمیقی کشید : «شما مدتی است موکل جدیدی نمی پذیرید، جواب به تلفنهای ضروری را فراموش کرده اید و ... » « لطفا به من درس ندهید!» « و یک ماه تمام از کارهایتان عقب هستید.») « کافی است.» « از وقتی پرونده هیلی را به عهده گرفته اید، فقط به همین مورد فکر می کنید. چنان در این پرونده فرو رفته اید که انگار شما را جادو کرده اند. با این کار دارید ما را به ورشکستگی می کشانید.» « ما!؟ تا حالا حتی یکبار هم نشده که من حقوق شما را نپردازم؟ پرداخت چند صورتحساب به تاخیر افتاده است؟» « چندین مورد.» « ولی از موعد آنها بیشتر از حد معمول نگذشته است؟» | « نه، ولی چند ماه بعد خواهید دید؟ محاکمه تازه چهار هفته دیگر آغاز خواهد شد.» « تو را به خدا ساکت باشید، اتل. اگر استرس اینجا از حد تحمل شما بیشتر است، استعفا بدهید و بروید. اگر دهانتان را نبندید و ساکت نباشید، خودم اخراجتان میکنم. » | « مثل این که خیلی دلتان می خواهد بیرونم کنید، اینطور نیست؟» « اگر این کار را بکنم، دلم اصلا برایتان نخواهد سوخت.» اتل به این نوع خشونتها عادت داشت؛ در چهارده سالی که برای لوسین کار کرده بود، گوشش پر و پوستش کلفت شده بود. اما به هر حال در زیر

صفحه 431 از 765