« بله، حتما همینطور است. خودم متوجه شده ام که شما چقدر از خبرنگاران متنفرید! آقای باکلی، نظر شما چیست؟ » « این ممنوعیت شامل چه کسانی می شود؟» | « شامل شما، آقای باکلی. شما و آقای بریگانس حق نخواهید داشت در هیچ زمینه و موردی از پرونده و جریان دادرسی با خبرنگاران به گفتگو بپردازید. اجبار به سکوت شامل تمام کسانی خواهد بود که تحت کنترل این دادگاه قرار دارند. منظور وکلای مدافع، نمایندگان دادستانی، کارمندان دادگاه و کلانتر شهر است.» باکلی پرسید: « ولی آخر چرا؟ » « برای اینکه شما و آقای بریگانس نتوانید پرونده را دستاویزی برای جاه طلبی های خود بکنید و جریان دادرسی را به رسانه ها بکشانید. من کور نیستم. شما بر سر مطرح شدن هر چه بیشتر در رسانه ها به رقابت سخت و ناسالمی پرداخته اید، در حالی که هنوز محاکمه اصلا شروع نشده است. من اجازه نمی دهم که دادرسی به یک سیرک سیار یا تئاتری تبدیل شود که شما بتوانید بر روی صحنه آن به خودنمایی بپردازید.» نوز به طرف پنجره رفت و چیزی زیر لب گفت. چند ثانیه سکوت کرد و دوباره چیزی زیر لب زمزمه کرد. دادستان و وکیل مدافع نگاهی با هم رد و بدل کردند، سپس هر دو به اندام تکیده قاضی خیره
شدند.
نوز نفس بلندی کشید و گفت: « بسیار خوب. حكم من در مورد اجبار به رازداری و سکوت در برابر رسانه ها از هم اکنون نافذ است و تا پایان محاکمه به قوت خود باقی خواهد ماند. اگر کسی از این دستور تخطی کند، به اتهام عدم تبعیت از دستور دادگاه تحت تعقیب قرار خواهد گرفت. شما اجازه ندارید در مورد محاکمه هیلی با هیچیک از نمایندگان رسانه ها گفتگو کنید. سوالی هست؟» جیک با آرامش خیال گفت: «خیر، قربان.» باکلی به ماسگراو خیره شد و سری تکان داد. « حالا به موضوع جلسه امروز برمی گردیم. آقای باکلی، شما گفتید که بیش از بیست شاهد دعوت کرده اید. به چند نفر از آنها واقعا احتیاج دارید؟ » « به پنج الی شش نفر.» « خب، حالا خیلی بهتر شد. نفر اول؟ »