باکلی و ماسگراو فوری سرها را نزدیک برده و به پچ و پچ پرداختند. اوزی یکی از افراد آنها، یعنی یکی از مواجب بگیران سیستم قضایی و طرفداران نظم و قانون بود و بنابراین از متحدان دادستانی محسوب می شد. اصلا شایسته نبود که چنین فردی حاضر به ادای شهادت برای وکیل مدافع متهم شود. باکلی با خود گفت:
این رویداد بار دیگر ثابت می کند که نباید به کاکاسیاهها اعتماد کرد. وقتی که یکی از آنها در مخمصه می افتد، همگی از جان و دل به او کمک می کنند.» جیک از کلانتر درباره تجاوز به تونیا و سابقه کاب و ویلارد سوالاتی کرد. توضیحات اوزی خسته کننده و تکراری بود. باکلی چند بار تصمیم گرفت اعتراض کند. اما نوز در آن روز او را به اندازه کافی تحقیر کرده بود. و باکلی از ترس قاضی ترجیح داد سکوت کند. جیک متوجه شد که با کلی جرات اعتراض ندارد و بنابراین سوالات خود را روی موضوع جنایت متمرکز کرد و آنقدر به جزئیات مشمئزکننده آن پرداخت که بالاخره نوز هم از کوره در رفت. « آقای بریگانس، لطفا به اصل مطلب بپردازید.» |
« بله. » « آیا به نظر شما هیلی، بیلی ری کاب و پیت ویلارد را کشت است؟
« بله.»
« خیر، آقا.»
« بله، هیچکس در این مورد شک ندارد، یا لااقل من چنین کسی را نمی شناسم.» « آیا مرتبا به همه جای کانتی سر می زنید؟ » « بله قربان، این وظیفه من است که از رویدادهای جاری در محل مطلع باشم.» « با خیلی از مردم حرف می زنید؟ » « بله، مجبورم.» « آیا کسی را می شناسید که هیچ مطلبی در مورد کارل لی هیلی نشنیده باشد؟»