نام کتاب: زمانی برای کشتن
باکلی از جا پرید و فریاد زد: « اعتراض دارم. عالیجناب! ماجرای تجاوز به موضوع جلسه امروز هیچ ارتباطی ندارد.» نوز دوباره عینکش را برداشت و با عصبانیت به دادستان ناحیه خیره شد. چند ثانیه گذشت، باکلی سرش را به زیر انداخت، کمی پا به پا کرد و بالاخره سر جایش نشست. نوز از بالای کرسی قضاوت او را همچنان ورانداز می کرد. | « من از شما خواستم که فریاد نکشید، آقای باکلی. اگر این کار را دوباره تکرار کنید... به خدا قسم از شما به خاطر عدم تبعیت از دستور دادگاه شکایت خواهم کرد. این که هنوز جلسه محاکمه نیست، مگر نه؟ این فقط یک جلسه رسیدگی به درخواست هاست، مگر نه؟ ما که در اینجا هنوز هیئت منصفه ای نداریم، مگر نه؟ اعتراض شما رد شد. بنشینید و ساکت باشید. البته خوب میفهمم که در حضور این همه تماشاچی برای گفتن داشته باشید. اگر مطلب مهمی داشتید، می توانید از جای خود برخیزید و مودبانه اجازه بگیرید.» « متشکرم، عالیجناب.» جیک نگاهی کوتاه به باکلی انداخت و لبخند زد: « بسیار خوب آریالای وانر، در « همان چیزهایی که در افواء عمومی شایع است.» ( « در افواء عمومی چه چیزی شایع است؟» باکلی از جا بلند شد و مانند کشتی گیران ژاپنی کشتی «سومو» تعظیم تمام قدی کرد و با لحن تصنعی بسیار ملایم و دوستانه ای گفت: « اگر حضرتعالی مخالفتی نداشته باشند، مایلم اعتراض کنم. شاهد باید تنها در نادرست و غیر مجاز است.» | نوز هم با لحن تصنعی بسیار دوستانه ای پاسخ داد: « متشکرم آقای باکلی. اعتراض شما به سمع قاضی رسید و رد شد. ادامه بدهید، آقای بریگانس » « متشکرم، عالیجناب. در مورد تجاوز چه می دانید، آقای وانر؟» « کاب و ویلارد دختر آقای هیلی را ربودند و به جنگل بردند. هر دوی آنها مست بودند. دست و پای دخترک را به درختی بستند، او را آزار دادند و کوشیدند تا او را خفه کنند.» « در کجا از این مطلب مطلع شدید؟ »

صفحه 419 از 765